اندر مزایای چاقی!!

اندر مزایای چاقی!!

چاقی چیست؟

چاقی وضیعت پزشکی است که بافت چربی بیش از حد طبیعی در بدن فرد انباشته شده باشد. انباشت بیش از حد بافت چربی می‌تواند باعث پسرفت شاخص‌های سلامتی، از جمله کاهش میانگین طول عمر و/یا کاهش کیفیت زندگی گردد. چاقی

%d8%b2%d9%86-%d9%88-%d8%b4%d9%88%d9%87%d8%b1-%d8%aa%d9%be%d9%84-2

امروزه بسیاری از افراد در بسیاری از جوامع چاق هستند و اضافه وزن دارند. میزان بالای جستجو کلمه رژیم و لاغری و محاسبه اضافه وزن نشان می دهد که این موضوع چقدر فکر ما را به خودش مشغول کرده است. مطمئنا در جمع خانوادگی و دوستان همیشه صحبتهای دیگران بخصوص خانمها را شنیده اید که در مورد چاقی ولاغری و کالری غذاها صحبت می کنند و این مورد نقل محافلشان شده است.

در این نوشته اصلا قصد ندارم در این نوع موارد صحبت کنم، اما شاید موضوع جذاب این نوشته شما را گیج کرده باشد. مگر می شود گفت چاقی مزیت دارد؟؟!!!!

من نازنین سخاوتی هستم و می خواهم اینجا به شما بگویم که بله. چاقی مزایای زیادی دارد وگرنه شما و یا دیگران هرگز چاق نمی شدید ?.

ساختار ذهن ناخودآگاه به نحوی است که چیزهایی را سمت ما جذب می کند که فقط در آنها سود برای ما وجود داشته باشد. پس می توان نتیجه گرفت که در پس چاقی مزایای زیادی وجود دارد که ذهن ناخودآگاه ما را چاق نگه داشته است.

توجه کنید که این نوشته به معنی این نیست که من می خواهم رژیم و ورزش و دکتر تغذیه را مردود اعلام کنم ( اصلا من در چنین جایگاهی نیستم!) اما چیزی که می گویم بخشی است که در همه روشهای لاغری نادیده گرفته شده است. دلایل روحی پنهان در پشت چاقی.

چطور برای ناخوداگاه ما تعریف شده است که چاقی مزیت هایی دارد و سودمند است؟

همانطور که همیشه از من شنیده اید ( در کانال تلگرامی من و همینطور در این مطلب )، باورها از دو منبع ساخته می شوند ۱- الگوهای محیطی ما ۲- خاطرات مهم در گذشته ما.

اگر از این دو منبع باوری گرفته باشید مبنی بر اینکه لاغری بد است و یا چاقی مفید است،‌شما در آینده طوری رفتار می کنید که این باور را به نمایش بگذارید.

? مثلا : من در بچگی مادربزرگ مهربان و دوست داشتنی داشتم که مورد احترام همه بوده است و همه فامیل از حرف وی حساب می برده اند و عاشقش بودند و دست بر قضا این مادربزرگ چاق بوده است. چاق و مهربان !! و من دختربچه ای بوده ام که همیشه رفتار فامیل با این مادربزرگ چاق دوست داشتنی را مشاهده کرده ام و به خودم گفته ام وقتی که بزرگ شوم حتما به یک فرد محترم و مهربان و دوست داشتنی تبدیل می شوم. درست مثل مادربزرگ ?. در اینجا باوری در من شکل می گیرد که چاقی = مهربان و دوست داشتنی و مورد احترام بودن. وو این باور به اعماق ذهن من می رود و در اعماق نهفته می شود و هرچه در زندگی آینده به دست می آورم فقط بازتاب این باور است. ( و بقیه باورها).

? مثلا: من شخصیتی درونگرا و خجالتی دارم و از اینکه مورد توجه دیگران قرار بگیرم متنفرم. احساس ناامنی می کنم و حس می کنم به محدوده من تجاوز شده است. ترجیح من این است تا جای ممکن خودم را از دیده ها پنهان کنم! پس به طور ناخودآگاه خودم را در بین لایه های چربی گم می کنم تا کمتر دیده شوم.

? مثلا:‌ مادرم در بچگی می گفت: بخور تا بزرگ شوی،‌بخور تا قوی شوی،‌نخوری میمیری، پدرم می گفت: غذات رو نخوری مثل قحطی زده ها می شی و من در ته ذهن خودم به یاد گرسنگان آفریقا می افتادم!!! و الان من بزرگ شده و می خورم تا قوی به نظر بیایم، می خورم تا هرگز قحطی زده نشوم، می خورم تا شبیه گرسنگان آفرقیایی نشوم، می خورم تا زنده بمانم و خوردن من حدی ندارد.

? همیشه هم مشکلات به دوران کودکی برنمی گردد. مثلا: من الان محبتی را که نیاز دارم از سمت همسر و فرزندانم نمی گیرم و احساس خلا درونی می کنم. پس می خورم تا کمبود محبت را جبران کنم. می خورم تا خلا درونم را پرکنم. می خورم تا به خودم محبت کنم. و ….

از این دست مثالها زیاد است. اگر بتوانید آنها را کشف کنید و این عامل درونی و روحی پشت چاقی و خوردن زیاد را از بین ببرید، می توانید به سرعت به وزن دلخواهتان برسید و در همان وزن برای همیشه بمانید.

کشف و پاکسازی عامل روحی گاهی ساده است و گای پیچیده. ولی در صورت کشف مسیر شما را برای رسیدن به خواسته بسیار آسان تر می کند. راههای مختلفی برای کشف باورهای درونی وجود دارد. ان ال پی، هیپنوتراپی، هیپنوتیزم، ئی اف تی، تلقین و ….. .

من ئی اف تی را به دلیل مهارتم در آن و سادگی آن ترجیح می دهم. همانطور که به خودم و دیگران کمک کردم که باورهای محدودساز خود در مورد چاقی، مسائل مالی و ازدواج را کشف کنند و این موانع را کنار بزنند، می توانم به شما هم کمک کنم. برای اینکه از این روش اطلاعات بیشتری بگیرید و با دوره آنلاین من آشنا شوید کافی است با من تماس بگیرید: کیمیاگر

موفق باشید.
[layerslider id=”8″]

 

درسهایی از ژنرال افسانه ای، سان تزو: چگونه استراتژی های نظامی را برای ساختن عادات بهتر استفاده کنیم؟

سان تزو یک استراتژیست جنگی افسانه ای در چین باستان بود. همچنین او نویسنده کتال معروف «هنر جنگ» است. سان تزو استاد «قدرت نرم» و پدر «جنگ سریع» است. هرجا که امکانش هست او ترجیح می دهد بدون جنگ پیروز شود و یا در نهایت در مرحله اول، با ساده ترین جنگ برنده شود.

او می نویسد: « در جنگ استراتژیست های فاتح فقط نبردهایی را دنبال می کنند که امکان پیروزی در آن زیاد است»

او به سربازانش اینگونه نصیحت می کند: « راهتان را با مسیرهای غیرقابل پیش بینی بسازید و به نقطه های بدون محافظ حمله کنید.تاکتیک های نظامی مثل آب است. آب بر طبق طبیعتش، از مکانهای بالا دوری می کند و به سمت مکانهای پایین می شتابد. پس در جنگ برای پیروزی باید از قوی ها اجتناب کنید و به چیزی که ضعیف است ضربه بزنید.»

آموزشهای سان تزو در مورد جنگ به دلیل تمرکزش بر یک هدف مشخص و ساده ترین راه برای پیروزی، گسترش زیادی پیدا کرد. دستاوردهای او می تواند در زمینه های مختلف به کار بیاید: از رشد کسب و کار و هدفگذاری تا کاهش وزن و شکل دهی به عادات.

اجازه بدهید در مورد چگونگی استفاده از استراتژی های جنگی در زندگی روزانه صحبت کنیم.

جنگ برای عادات بهتر:

اغلب اوقات ما سعی می کنیم که عادتهای بهتری بسازیم، به اهداف بزرگتری برسم و به عبارتی در زندگی برنده شویم – با زور و فشار –

ما مستقیم می جنگیم و به دشمن مان که در این مورد عادت بد است، حمله می کنیم. –درست از نقطه ای که قدرت دشمن مان است.

مثلا:

  • ما رژیم سختی می گیریم و با دوستانمان برای شام بیرون می رویم.
  • در یک محیط شلوغ و آشفته، تصمیم میگیریم یک رمان بنویسیم.
  • تلاش می کنیم سالم غذا بخوریم در حالی که آشپزخانمان پر از شیرینی و شکلات است.
  • تلاش می کنیم برای کنکور آماده شویم در حالی که تلویزیون روشن است.
  • سعی می کنیم تمرکزمان را بالا ببریم در حالی که اینترنت تلفن مان روشن است و انواع آلارم های شبکه های مجازی به صدا در می آیند.

و وقتی در رسیدن به این اهداف شکست می خوریم، خودمان را سرزنش می کنیم که «به اندازه کافی انگیزه نداشتیم» و یا « بی اراده ایم.» در بسیاری از زمینه ها، شکست در نتیجه اراده ضعیف نیست، بلکه در نداشتن یک استراتژی قوی است.

بهترین رهبران نظامی کسانی بوده اند که با جنگ های آسان شروع کرده اند و موقعیتشان را بهتر کرده اند. قبل از اینکه مستقیم حمله کنند، آنها منتظر می مانند تا دشمن ضعیف شود و روحیه اش را از دست بدهد. چرا جنگ را با جنگیدن در سرزمین هایی که دفاع خوبی دارند شروع کنند؟ چرا عادت جدید را در محیطی که برنامه ما را سخت می کند شروع کنیم؟

سان تزو هیچ وقت سربازانش را به جنگی که در آن زمین بازی به سودش نبود راهنمایی نمی کرد.هرگز از نقطه ای که قوت دشمنش بود به آن حمله نمی کرد. به طور مشابه، ما باید پیشرفت ساده ای را در اول برای عاداتمان در نظر بگیریم. نقطه قوتمان را پیدا کنیم، و یک موقعیت برتر ایجاد کنیم که از آن نقطه به تغییرات سخت حمله کنیم.

سان تزو، استاد عادات

بیاید آموزش های سان تزو را برای ساختن عادات بهتر، کمی تغییر دهیم.

?مثال شماره ۱:

سان تزو: شما فقط زمانی می توانید از حمله خود مطمئن باشید که به نقاط بی دفاع حمله کرده باشید.

تغییر: شما فقط زمانی می توانید از موفقیت خود در تغییر عادات مطمئن شوید که عادتی که حفظ آن ساده تر است را بسازید.

?مثال شماره ۲:

سان تزو: کسی برنده می شود که بداند چه زمانی باید حمله کند و چه زمانی نباید.

تغییر: کسی می تواند در تغییرش موفق باشد که بداند از کدام عادتش شروع کند و کدام را برای بعد بگذارد.

?مثال شماره ۳:

سان تزو: یک فرمانده باهوش، از جنگ با ارتشی که روحیه مشتاقی دارد پرهیز می کند اما وقتی ارتش کند شده است و تمایل به بازگشت دارد، به آن حمله می کند.

تغییر: یک انسان باهوش از ناحیه هایی که عادتها قوی شده اند پرهیز می کند اما وقتی آنها ضعیف شده اند و تغییرشان آسان است، به آنها حمله می کند.

 

جنگ در نبردی که شما قصد کرده اید در آن برنده شوید.

6

  • اگر تلاش کنید که بیشتر کتاب بخوانید، نمی توانید این کار را در یک اتاق شلوغ با تلویزیون و بازیهای ویدئویی و موبایل و اینترنت انجام دهید. به یک محیط خلوت احتیاج دارید. آن را بسازید.
  • اگر شما اضافه وزن دارید سعی نکنید به دنبال برنامه تمرینات یک قهرمان ورزشی بروید. می تونید در نهایت به آن برسید ولی در حال حاضر این نبرد شما نیست. با یک تغییر قابل کنترل آغاز کنید.
  • اگر شما توسط افرادی که به هدف گذاری اهمیتی نمی دهند احاطه شده اید، برای کار کردن روی برنامه هایتان به جایی دیگر بروید یا در کنار آدمهای همفکر قرار بگیرید.
  • اگر تلاش می کنید که عادت نوشتن را در خود تقویت کنید درست وقتی که بچه هایتان در خانه هستند و محیط خیلی آشفته است، خب زمان دیگری اینکار را بکنید. زمانی را انتخاب کنید که محیط خلوت تر است.

[layerslider id=”8″]

عادتهایتان را جایی ایجاد کنید که آسان باشد. موقعیت ها را دوباره بسازید. بازی طراحی کنید که شانس برنده شدنتان در ان زیاد باشد.

به نظر ساده می اید، اما چطور اغلب اوقات خودتان را در حال کشمکش با عادتهای بزرگ می بینید و به سادگی از عادتهای کوچک می گذرید؟ زمان دارید تا به سراغ عادتهای سخت بروید، اول در نبردهای ساده تر پیروز شوید.

زیرکانه ترین مسیر برای پیشرفت کردن، جایی است که کمترین مقاومت وجود دارد. نبرد در جنگی که پیروزی شما در آن رقم خورده است.

این نوشته ها را نیز بخوانید:

?چرا چرخ زندگیتان نمی چرخد؟

?هدف گذاری را فراموش کنید. در عوض بر این نوشته تمرکز کنید.

?چگونه به بهترین حالت ممکن نگران شویم؟

موفقیت به همراه یک کوچ coach

چیزهای خیلی کمی هستند که به قدرتمندی دو آدمی باشند که بازوهایشان را در هم قفل کرده اند و به سمت هدف مشابهی گام برمی دارند.
برای اینکه احتمال موفقیتتان را بالا ببرید یک همراه موفقیت پیدا کنید. کسی که موقع نهادیه کردن یک عادت جدید، وقتی وسوسه می شوید به عادت قبلی تان برگردید،  شما را مسئولیت پذیر نگه خواهد داشت. من خودم کسی را دارم که به آن همراه موفقیت می گویم.
هر جمعه ساعت ۱۱ صبح من به مربی ام زنگ می زنم و با هم یک مکالمه یکساعتی داریم که در آن پیروزی ها و شکستها، تعهدات و قولها، اصلاحات و باورهایم را مطرح می کنم و از طرف مقابل بازخورد می گیرم. و اینگونه نسبت به اهدافم مسئولیت پذیر می مانم.
شما هم ممکن است برای پیاده روی ها، ورزش کردن ها، بهبود کسب و کار، بهبود رابطه، سلامتی و کاهش وزن و هرچیز دیگری به یک مربی و همراه موفقیت نیاز داشته باشید.

دارن هاردی/ کتاب اثر مرکب، آغاز جهشی در زندگی شما

[layerslider id=”8″]

هدف گذاری را فراموش کنید. در عوض بر این نوشته تمرکز کنید.

 

همه ما چیزهایی داریم که می خواهیم در زندگیمان به آنها برسیم. تناسب اندام، موفقیت در کسب و کار، تشکیل خانواده، نوشتن یک کتاب پرفروش، فهرمان شدن و چیزهایی شبیه به اینها.

و برای بسیاری از ما مسیر رسیدن به این چیزها با تعیین اهدافی واضح و روشن شروع می شود. حداقل این چیزی است که خود من تا این اواخر آن را اجرا می کردم. من برای وزنم، برای مدرکی که گرفتم و برای تعداد مشتریانی که در کسب و کار اهدافی را تعریف کرده بودم.

چیزی که من متوجه آن شدم، این است که وقتی واقعا کاری را انجام می دهید و در حوزه هایی که برای شما مهم است پیشرفتهایی می کنید ،یک راه بسیار بهتری برای دستیابی به اهداف وجود دارد.

 

کل آن در تعریف تفاوت بین اهداف و رویه هاست.

اجازه بدهید توضیح دهم.

هدف یا رویه؟

 

تفاوت بین اهداف و رویه:

اگر یک مربی ورزشی باشید هدف شما می تواند قهرمانی در یک مسابقه خاص باشد، اما رویه شما چگونگی تمرین هر روزه تیمتان است.

اگر نویسنده باشید، هدف شما می تواند نوشتن یک کتاب باشد، اما رویه شما یک برنامه منظم روزانه برای پیگیری هفتگی است.

اگر یک دونده باشید، هدف شما دویدن در دوی ماراتن است. رویه شما جدول رکورد ماهانه شماست.

اگر شما یک کارآفرین باشید، هدف شما ساختن یک کسب و کار میلیون دلاری است، رویه شما برنامه فروش و بازاریابی است.

و حالا یک سوال جذاب:

اگر شما کاملا از اهدافتان صرف نظر کنید و روی رویه ها متمرکز شوید، آیا هنوز به نتایجی که می خواهید می رسید؟

برای مثال اگر شما یک مربی بسکتبال باشید و شما هدفتان که برنده شدن در بازی قهرمانی است را فراموش کنید و فقط روی تمرینی که هر روز تیم می کند تمرکز کنید، آیا هنوز نتیجه می گیرید؟

فکر می کنم بله. می رسید.

برای مثال من من فقط تعداد کلماتی را که امسال در مقالاتم نوشتم، شمرده ام. در ۱۲ ماه گذشته من نزدیک به۱۱۵۰۰۰ کلمه نوشته ام. یک کتاب معمولی حاوی ۵۰ تا ۶۰ هزار کلمه است. با این حساب من به اندازه ۲ کتاب مطلب نوشته ام.

همه اینها برای من مثل یک سورپرایز بود زیرا من هیچ هدفی برای نوشتن کتاب نداشتم. من با معیارهای اندازه گیری پیشرفتم را نسجیده بودم. من هیچ وقت قصد نداشتم تعداد مقالاتی را که می نویسم بشمرم. من هیچ وقت به خودم نگفتم :«من امسال ۲ کتاب می نویسم».

چیزی که من روی آن تمرکز کردم نوشتن یک مقاله در روزهای دوشنبه و پنجشنبه بود. و بعد از ۱۲ ماه که به برنامه ام پایبند بودم، نتیجه آن ۱۱۵ هزار کلمه شد. من روی رویه ام تمرکز کردم و روش انجام کارم. در نهایت من از همان نتیجه ای که می توانستم برای هدف کتاب نوشتن به دست بیاورم لذت بردم (شاید حتی بیشتر از آن!)

[layerslider id=”8″]

اهداف شادی لحظه کنونی شما را کاهش می دهند.

وقتی روی یک هدف کار می کنید، شما ناخوداگاه به خودتان می گویید من به اندازه کافی خوب نیستم اما اگر به فلان هدفم برسم خوب خواهم بود.

مشکل این طرز فکر این است که شما به خودتان یاد می دهید که همیشه شادی و موفقیت را تا بعد از رسیدن به اهدافتان به تاخیر بیندازید. هر وقت به هدفم رسیدم، پس خوشحال می شم. هر موقع به رویایم دست یافتم پس موفق می شوم.

راه حل: روی انجام برنامه تان متعهد باشید نه به نتیجه رسیدن اهدافتان.

انتخاب اهداف گذاشتن بار سنگینی بر روی شانه های شماست. می توانید تصور کنید اگر من می خواستم هدفم را نوشتن ۲ کتاب بگذارم و روی آن تمرکز کنم چه می شد؟ نوشتن هر جمله ای از آن برای من چه استرسی به همراه داشت؟

اما ما اینکار را با خودمان همیشه انجام می دهیم. استرس زیاد و نابجایی روی خودمان می گذاریم که وزنمان را کم کنیم یا کسب و کارمان را موفق کنیم یا یک کتاب پرفروش بنویسیم. به جای ان شما می توانید چیزها را ساده بگیرید و استرستان را کم کنید، با تمرکز روی برنامه های روزانه و پایبند بودن به برنامه تان به جای نگرانی در مورد اهداف بزرگ و چالش برانگیز زندگیتان.

 

اهداف به طرز عجیبی در تقابل با پیشرفت در بلند مدت هستند.

شما ممکن است فکر کنید که اهدفا همیشه انگیزه زیادی برای جلو رفتن به شما می دهند ولی الزاما همیشه اینطور نیست.

فکر کنید یک نفر برای یک ماراتن آماده می شود. خیلی از مردم برای ماههای طولانی تلاشهای سخت می کنند ولی به محض اینکه این مسابقه را تمام کردند همه چیز تمام می شود. هدف آنها پایان یک مسابقه ماراتن بوده است و حالا که این مسابقه تمام شده دیگر هدفی ندارند تا به انها انگیزه بدهد. وقتی همه تلاش سخت شما برای رسیدن به یک هدف است، بعد از انکه به هدف رسیدید چه چیزی باید شما را به جلو هل دهد؟

این مثل یک بازی «یو-یو» است. شما به جلو می روید و روی اهدافتان کار می کنید و وقتی به آنها رسیدید متوقف می شوید تا نوبت هدف بعدی شود. این نوع چرخه ها عموما برای رسیدن به موفقیت در طولانی مدت کار نمی کنند.

راه حل: از دست نیاز برای نتایج انی و مشخص رها شوید.

هفته گذشته من در باشگاه ورزشی بودم و دور پایانی تمریناتم را انجام می دادم. که ناگهان دردی در پایم احساس کردم. این درد ناشی از آسیب دیدگی نبود فقط از خستگی ناشی می شد. من یک لحظه فکر کردم که برنامه ورزشی ام را تمام کنم اما بعد فکر کردم که من قرار است این ورزش را تا آخر عمرم انجام دهم پس قرار نیست به خودم آسیب برسانم. پس از ادامه ورزشم چشم پوشی کردم.

اگر در یک موقعیت مثل بالا قرار می گرفتید و برای خودتان یک هدف تعیین کرده بودید، احساسی که بعد از رها کردن تمرینات داشتید، به دلیل اینکه به هدف تغیین شده خود نرسیده بودید، احساس شکست بود.

اما با تعقیب یک رویه به جای هدف، من با رها کردن تمرینات آن روزم مشکلی نداشتم.

فکر کردن براساس رویه ها هرگز در مورد چسبیدن به یک نتیجه خاص نیست بلکه در مورد انجام دادن منظم برنامه ها و تمرینات مشخص است.

البته که می دانم اگر تمرینات را رها نمی کردم به نتایج بهتری در طولانی مدت می رسم اما این دقیقا نقطه ای است که چرا رویه ها مهم تر از اهداف هستند. اهداف در مورد رسیدن به نتیجه ها در زمانی مشخص است و رویه ها در مورد پیشرفت های مداوم و طولانی مدت است. و مشخص است که همیشه پیشرفت ها برنده می شوند.

 

اهداف پیشنهاد می دهند روی چیزهایی کنترل داشته باشید که هرگز کنترلی روی انها ندارید.

شما نمی توانید آینده را پیشگویی کنید.. (می دانم شوکه شده اید)!

هر زمانی که هدف می گذارید، تلاش می کنیم تا به ان برسیم. ما تلاش می کنیم برای جایی که قرار است برسیم و جایی که قرار است بسازیم برنامه بریزیم. ما تلاش می کنیم که پیش بینی کنیم چطور سریعتر پیشرفت کنیم و به آن نقطه برسیم در صورتی که هرگز نمی دانیم در طول مسیر چه پیش می آید.

راه حل: یک حلقه بازخورد برای خودتان ایجاد کنید.

هر پنجشنبه من ۱۵ دقیقه را صرف نوشتن در مورد گفت گوهای روزانه ام با مراجعانم می کنم. در مورد این موضوع فکر می کنم و بازخورد می گیرم تا روند کارم را بسنجم. با اینکار می توانم روند پیشرفتم را بسنجم.

چرخه بازخورد برای ساختن یک رویه خوب خیلی مهم است. چون به شما کمک می کند که مسیر را در بین چیزهای مختلف حفظ کنید بدون احساس فشار و نگرانی برای اینکه اتفاقات آینده را پیش بینی کنید. پیش بینی آینده را فراموش کنید و رویه ای بسازید که مواقعی که نیاز به اصلاح دارید راهنماییتان کند.

عاشق رویه تان باشید.

هیچ کدام این حرفها را نزدم تا بگویم که اهداف به درد نمی خورند. اهداف مهم هستند. اهداف برای اینکه مسیرتان را بدانید مهم هستند. جهت را به شما نشان می دهند. جهتی که قرار است برای آن رویه بسازید. لهداف می توانند شما را به جلو هل دهند اما برای یک مدت موتاه. یک رویه خوب همیشه برنده است. داشتن یک رویه اهمیت دارد. عمل به رویه هاست که باعث ایجاد تفاوت بین آدمهای موفق و ناموفق ها می شود.

نوشته های من درمورد باور (۱)

?  یک قاب یا پنجره دید، طرح پیچیده ای از عقاید و باورها و ارزشهای ماست که هرگز آنها را زیر سوال نبرده ایم و هنگام رو به رو شدن با وقایع از طریق آنها به مسئله نگاه می کنیم.

اگر هرکدام از اجزا این پنجره تغییر کنند، تمام طرح اولیه به هم می ریزد!!!

برای تغییر پنجره دید، باید یک گام به عقب برداریم و پنجره و یا لنزی را که از طریق آن به واقعیت می نگریم،‌ بررسی کنیم. درک  جنبه هایی از باورمان که هرگز درباره درستی اش صحبت نمی کنیم، کمک می کند باور را تغییر دهیم.

✅   بعد از بررسی به خودتان بگوئید، بگذار طور دیگری نگاه کنم. باورها و اعتقاداتتان را به چالش بکشید. کنار پنجره دیگری بایستید و بگوئید چه می بینید.

ویژگی های قاب دیدتان را تغییر دهید تا معنی ها را عوض کنید.

بعضی از کلمات و چهارچوبهای باورتان را انتخاب کنید و عمدا آنها را حذف کنید و تغییر دهید تا معنیشان را از دست بدهند و بی اهمیت جلوه کنند.

به این ترتیب به طور مثال شما می توانید:
مشکل را به فرصت تعبیر کنید.
یک نقطه ضعف را یک نقطه قوت ببینید.
یک غیر ممکن را به صورت احتمال دور در نظر بگیرید.
احتمال دور را به عنوان امکان پذیر ببینید.
نامهربانی را به عنوان عدم درک توسط دیگری تعبیر کنید.
و غیره…..

 


 

هر   روز   صبح   که   از   خواب   بیدار   میشوید، ۱ تا ۵   درصد از روزتان   را   آگاهانه   می سازید. ۹۵ تا  ۹۹ درصد   روزتان   را برنامه های   نا خودآگاهتان   می سازند.
پس   اگر   در   بچگی   والدین   به   شما   گفته   باشند   که   تو   استحقاقش   را   نداری،   تمام   روزتان   را   طوری   برنامه   ریزی می کنید   که   این   برنامه   « استحقاق   نداشتن»   را   اجرا   کنید.
و   متاسفانه   همه   اینها   ناآگاهانه   است.

کار   ناخوداگاه   خلق   زندگی   روزانه   شما   بر   اساس   برنامه های   ذهنی   شماست.


 

چند تا سوال خیلی خوب برای کشف باورهای غلط در زمینه های مختلف :
  ?حل شدن این مشکل چه مضراتی برای من دارد؟
  ?داشتن این مشکل چه خوبی هایی برای من دارد؟
  ?اگر نگران این مشکل نبودم به چه چیزی فکر می کردم؟
  ?اگر این مشکل را نداشتم چه احساسی داشتم؟
   ?چرا تا الان خودم نتوانسته ام این مشکل را حل کنم؟

 

✳️ نقش الگوها در ایجاد #باورها:
افرادی که الگوی ما هستند، اعتقاداتی در ما به وجود می آورند که باعث درک ما از دنیا میشود.

اگر الگوی شما زن فلجی باشد که هر کاری می خواهد انجام می دهد،‌در مواجه با حوادث احتمالی آینده شما به مثبت ترین شکل ممکن فکر خواهید کرد. و در صورت آسیب دیدن بدون توجه به منفی ها هرکاری می خواهید می توانید انجام دهید. زیرا به طور ناخودگاه شما برای مقابله با هر مشکلی آماده هستید.

الگوهای شما چه کسانی هستند؟
? پدر و مادر بهانه گیر و تابع اوضاع و شرایط ؟
? پدر و مادر ریسک پذیر و پر تلاش؟
? معلمی بد اخلاق؟

فکر کنید:
?الگوهای شما چه کسانی هستند؟
? الگوهای شما چه رفتاری دارند؟
?الگوهای شما چه چیزهایی می گویند؟
?الگوهای شما چه نوع احساساتی دارند؟

با جواب به سوالهای بالا #باورهای محدود خودتان را کشف کنید.


 

به بحثهای ما در مورد باورها بپیوندید.

گروه تلگرام موفقیت در دسترس:

https://telegram.me/available_success


[layerslider id=”8″]

اشتباهی که ۸۷ درصد افراد در رسیدن به اهدافشان انجام می دهند.

چرا وقتی هدفی را تعیین می کنیم به آن نمی رسیم؟

چرا انگیزه ای برای ادامه دادن نداریم؟

آیا شما اشتباه ۸۷ درصد افراد را تکرار می کنید؟

آن اشتباه چیست؟

 

مثال هدف: نوشتن یک کتاب ۳۰۰ صفحه ای تا پایان ماه جاری

اشتباه بزرگ آن است که هر روز به هدف بزرگ – در این مورد کتاب ۳۰۰ صفحه ای- فکر می کنم و با فکر آن به خواب می رم و از خواب بیدار میشوم اما اینقدر این هدف بزرگ و ترسناک است که عملا ذهن ناخودآگاه من به آرامی در گوشم زمزمه می کند که این کار نشدنی است. بی خیال این کار شو. تو نمی توانی. و شما که از این زمزمه اگاه نیستید دچار اهمال کاری و امروز و فردا کردن موفقیت خود می شوید.

 

راه چاره چیست؟

یکبار که هدفتان را تعیین کردید آن را کنار بگذارید و دیگر به آن فکر نکنید. در عوض هر روزتان به رویه روزمره برای رسیدن به هدفتان تمرکز کنید.

 

این مطلب را نیز بخوانید.

 

در مثال فوق هدفتان نوشتن یک کتاب ۳۰۰ صفحه ای است. وقتی هدفتان را ریز کردید و هدف کوچکترتان : نوشتن ۱۰ صفحه مطلب در هر روز است، شما دیگر نباید به کتاب ۳۰۰ صفحه ای بیندیشید. شما باید هر روز صبح به خودتان یادآور شوید که امروز فقط باید ۱۰ صفحه مطلب بنویسم. و چون این کار شدنی تر است دیگر زمزمه ناخودآگاهی در کار نیست. ( توجه کنید که آیا نوشتن یک کتاب ۳۰۰ صفحه ای در پایان ماه عاقلانه هست یا نه؟ اگر نیست زمان دست یابی را بیشتر کنید. اهداف باید SMART‌ باشند.)

برای روشهای بهتر هدف گذاری می توانید در وبینار رایگان ما شرکت کنید.

 

 

[layerslider id=”8″]

 

,

چگونه یک لیست ارزشی بنویسیم؟

چگونه ارزشهای درونی مانع دسترسی شما به برخی از اهدافتان می شوند؟


سارا خانمی بود ۳۰ ساله که برای مهاجرت به کشوری دیگر دچار تردید بود از این رو به یک مربی مراجع کرده بود. در جلسه کوچینگ تلفنی وی به مربی اش اظهار کرد که سالهاست تصمیم به مهاجرت دارد اما بنا به دلایلی همیشه این سفر به تاخیر افتاده است و او از این مورد ناراحت بود. کوچبه وی کمک کرد تا یک لیست از ارزشهای درونی اش در زندگی را تهیه کند. پس از تهیه لیست وی متوجه شد که خانواده و روابط فامیلی برای وی جایگاه بسیار مهمی دارد و کشف کرد چیزی که سالها مانع مهاجرت او به کشوری دیگر شده بود تعهد به این ارزش درونی و مغایر بودن هدفش با این ارزش بوده است.

ارزش ها چه هستند؟
حتما برای شما هم پیش آمده است که هدفی را بنویسید و برای رسیدن به آن تلاش لازم را کرده باشید ولی به هر دلیلی به آن نرسیده باشید. گاهی اوقات بیخبری ما از ارزشهای درونیمان باعث می شود دست به انتخابهایی بزنیم که رسیدن به آنها برای ما رضایت درونی نمی آورد. تفاوت انتخاب اهداف با توجه به ارزشهای درونی و انتخاب اهداف بدون توجه به این لیست، در رضایت و خوشحالی درونی ماست. وقتی کارهایتان مخالف با ارزشهایتان باشد دچار ناراحتی و افسردگی می شوید . علاوه بر رضایت درونی، کشف و نوشتن لیست ارزشهای درونی باعث می شود انتخاب و تصمیم گیری برایتان ساده تر باشد و زمان زیادی صرف آن نشود. در مثال بالا اگر سارا می دانست که مهاجرت مغایر با ارزشهایش است شاید سالها زمان و انرژی برای این تصمیم صرف نمی کرد و دچار استرس نمی شد.

نقطه دسترسی به نیروی چرایی وانگیزه تان، از طریق ارزشهای درونی و اصلی شماست. این ارزشها تعریف می کنند چه کسی هستید و چه چیزی می خواهید. ارزشها جهت یاب درونی شما به سمت یک زندگی موفق همراه با رضایت و شادمانی هستند.

اگر کمک به دیگران در لیست ارزشهای من جایی ندارد من نمی توانم در شغلی مانند پرستاری موفق شوم و راضی باشم. اگر خانواده برای من ارزش بالایی داشته باشد شاید وارد شدن به شغلی که بیشتر زمان روز من را به خودش اختصاص دهد کار غلطی باشد.

قبل از انتخاب و تلاش برای هر هدفی ابتدا لیست ارزشی خود را تنظیم کنید:

در زیر سوالاتی آورده شده است که به شما کمک می کند تا ارزشهای خود را کشف کنید. شما همچنین می توانید از کمک یک کوچ (coach) برای این منظور استفاده کنید. کوچ با استفاده از ابزارهایی که در دسترس دارد می تواند از میان حرفهای شما ارزشهایتان را بیرون بکشد و به شما اعلام کند.

۱- در زندگی ام برای چه کسی بیشترین احترام را قائلم؟ چرا؟

۲- بهترین دوست من کیست؟ سه خصوصیت اصلی او چیست؟

۳- اگر می توانستم یک ویژگی خاص را بیشتر داشته باشم آن ویژگی چیست؟

۴- سه چیزی که از آنها متنفرم؟ (مثل شکار حیوانات، قطع درختان، کودکان کار و…)

۵- در جهان کدام سه نفر هستند که از آنها نفرت دارم و چرا؟

۶- کدام ویژگی ، صفت یا خصوصیت شخصی من است که دیگران بیشتر از همه از آن تعریف می کنند؟

۷- سه مورد از ارشهایی که می خوام به فرزندانم انتقال دهم چه هستند؟

۸- اگر به اندازه کافی پول داشتم که همین فردا برای همیشه بازنشسته شوم، کدام ارزشها را همچنان حفظ می کردم؟

۹-دوازده خصوصیت برتر یک زن و مرد ایده آل چیست؟

شما اکنون لیستی از ارزشها دارید که برخی از آنها دارای الگوهای تکراری هستند. همه آنها را یادداشت کنید. به الگوی تکراری در لیستتان دقت کنید.

در فایل زیر تعدادی ارزش آورده شده است که می توانید آنها را هم به لیست خود اضافه کنید:

لیست ارزشها

دانلود فایل لیست ارزشها

برای دانلود ایمیل خود را وارد کنید.

لطفا صبر کنید

[layerslider id=”8″]

آتش درونتان را شعله ور کنید.

چگونه انگیزه مان را بیشتر کنیم:

مثال شماره ۱: فرض کنید آنقدر گرفتار و درگیر هستید که مرتب کردن خانه یا اتاق کارتان به یک کابوس بدل شده است.

سناریوی اشتباه: هدف گذاری می کنید و به خودتان قول می دهید تمام آخر هفته را به تمیزکردن بپردازید و همه چیز را مرتب کنید. به احتمال زیاد این اخر هفته رویایی هرگر نمی رسد. روز پشت روز و هفته بعد از هفته می گذرد و نه تنها خانه تان مرتب نشده است بلکه به میزان آشفتگی آن هم اضافه شده است.

سناریوی درست: می توانید به روشی متفاوت عمل کنید. موبایلتان را روی یک ساعت خاص کوک کنید. مثلا ۵ بعدازظهر. و راس ساعت ۵ بعدازظهر به سراغ کوچکترین قسمت خانه تان که همچنان بهم ریخته هم هست بروید. و بعد به مدت فقط یک ربع آنجا را تمیز کنید. شروع به مرتب کردن کنید و وقتی که ساعتتان گذشت یک ربع ساعت را خبر داد با خیال راحت کار را متوقف کنید. به حجمی که مرتب کرده اید نگاهی بیندازید و به خودتان یک دست مریزاد بگوئید. این کار را در چند روز متوالی انجام دهید.

نتیجه:‌برای روشن کردن آتش درونتان به یک پاداش فوری نیاز دارید. ( مثلا مرتب کردن کتابخانه تان).

13

مثال شماره ۲: فرض کنید بدهی مالی زیادی دارید. وام، قسط عقب افتاده، قبض های تاریخ گذشته و ….

سناریوی غلط: با تکیه بر علم ریاضی لیستی از بدهی ها تهیه کنید و با احتساب سود آنها از بزرگترین آنها که می توانند وامی با بهره ۲۵ درصد باشد شروع کنید. با این استدلال که بهتر است قرضهایی با بهره بیشتر را سریعتر بپردازیم. متاسفانه باید بگویم در این مورد انگیزه قوی تر از علم ریاضی است.

سناریوی درست: اگر شما ۱۸۵ هزار تومان از یک بدهی ۲ میلیون تومانی را بپردازید حس بهتری برای ادامه دارید یا اگر ۱۸۵ هزار تومان از یک قبض برق ۱۸۵ هزار تومانی را کامل بپردازید؟ لیستی از بدهی هایتان درست کنید و کمترین موارد را پرداخت کنید. و بعد از پرداخت با خودکاری قرمز روی آنها را خطی بزرگ بکشید.

نتیجه: تغییر را کوچک کنید. آنقدر کوچک که غلبه بر آن حس پیروزی به شما بدهد. پیروزی های کوچک و فوری آتش به جانتان می اندازد.

12

با الهام از کتاب کلید را بزن.

[layerslider id=”8″]

اقتدار در حرکت به سمت اهداف

خلاصه این مقاله: (با خواندن خلاصه مقاله، نیازی نیست کل مقاله را بخوانید)

هرگز آن کارهایی را که از اهمیتی به سزا برخوردارند، برای کارهایی که اهمیت کمتری دارند قربانی نکنید.
فکر کنید  یکی از اهداف شما نوشتن یک کتاب ۳۰۰ صفحه ای در پایان این ماه است. شما می دانید برای اینکه در پایان این ماه این کتاب را نوشته باشید نیاز دارید حداقل روزی ۱۰ صفحه مطلب بنویسید و یا هر روز ۲ مقاله مفید بنویسید تا در پایان ماه به هدف عالی خود رسیده باشید.
در این لحظه ما به دو گروه تقسیم می شویم:
گروه الف) گروهی که نظم شخصی ندارند. و کارهای غیرمهم و غیر فوری خود را در اولویت می گذارند. تلویزیون، تلفن، خرید و …. . این دسته هرگز به هدف آخر ماهشان نمی رسند زیرا روزشان را به کارهای اشتباه اختصاص داده اند.
گروه ب) گروهی هستند که نظم شخصی دارند. و کارهای مهم و غیر فوری خود را در اولویت قرار می دهند. نوشتن ده صفحه مطلب.
 نظم شخصی این است که من پشت سر هم، ۳۰ روز، روزی ۱۰ صفحه مطلب بنویسیم( فارغ از اینکه در دنیای اطراف من چه اتفاقی می افتد) و در پایان ماه یک کتاب ۳۰۰ صفحه ای دارم.
موفقها معمولا کارهای مهم و غیر فوری را در اولویت روزانه شان دارند و همیشه در این محدوده حرکت می کنند.
این است تفاوت انسانهای فوق العاده موفق با مردم عادی: اقتدار در حرکت به سمت اهداف.

مقاله کامل:

هرگز آن کارهایی را که از اهمیتی به سزا برخوردارند، برای کارهایی که اهمیت کمتری دارند قربانی نکنید.

فکر کنید شما اهداف خود را تعریف کرده اید و علاقه مندی های خود را پیدا کرده اید. یکی از اهداف شما نوشتن یک کتاب ۳۰۰ صفحه ای در پایان این ماه است. شما می دانید برای اینکه در پایان این ماه این کتاب را نوشته باشید نیاز دارید حداقل روزی ۱۰ صفحه مطلب بنویسید و یا هر روز ۲ مقاله مفید بنویسید تا در پایان ماه به هدف عالی خود رسیده باشید. (اهدافتان را پله پله کنید.)

11

در این لحظه ما به دو گروه تقسیم می شویم:

گروه الف) دسته ای که نظم شخصی ندارند، برنامه روزانه منظم ندارند، قورباغه بزرگ خود را اول صبح قورت نمی دهند!!!، و در پایان شب کار امروزشان را به فردا می اندازند. این دسته روز خود را با کارهای کم اهمیت تر شروع می کنند، زمان را از دست می دهند، به محض اینکه کار کم اهمیت خود مثل «وب گردی، دیدن نوشته های موجود در تلگرام، تلفن زدن به دوست، برنامه ریزی روزانه و وسواس در انجام این کار هر دو ساعت یکبار، کتاب رمان خواندن، دیدن سریالهای تلویزیون و … » را ادامه می دهند به ناگهان در میابند که زمان به سرعت گذشته است و هیچ قدمی برنداشته اند. بلافاصله به فکر می افتند و دست به قلم شده (یا در ذهنشان) و برنامه ای عالی برای فردای خود می نویسند که امروزشان را جبران کنند. سپس عصر را به خود استراحت می دهند تا فردا را پر انرژی شروع کنند. گاهی اوقات هم وقتی به اواسط هفته می رسند به خود می گویند شنبه که آمد همه چیز را از اول شروع می کنم. و تقریبا همیشه این دور تسلسل بیفایده ادامه دارد. (سندروم اول هفته )

گروه ب) دسته ای هستند که نظم شخصی دارند، شب قبل برنامه روزانه فردا را مرور می کنند، صبح مهم نیست دوستشان تلفن زده است یا تلویزیون برنامه محبوبشان را پخش کرده است، خرید ضروری پیش آمده است یا هرچیز دیگری، آنها مصرانه بر سر برنامه خود باقی می مانند و به هر ترتیبی شده است ۱۰ صفحه مطلب خود را می نویسند و سپس به بقیه کارهای روزانه شان می پردازند. شنبه یا وسط هفته، برای این افراد فرقی ندارد. آنها در پایان روز شاید پاداشی به خودشان بدهند و به استراحت بپردازند (مثل گروه الف) ولی این استراحت نه تنها بار گناهی بر دوش ندارد بلکه بسیار دلچسب و راضی کننده خواهد بود و انگیره زیادی برای فردایشان برای آنها به همراه خواهد داشت.

(چرا با وجود اراده بعضی ها به اهدافشان نمی رسند؟)

هنگامی که صحبت از نظم شخصی برای رسیدن به اهداف می شود، بعضی دوستان گمان می کنند باید منظم و مرتب باشند، اتاقشان تمیز باشد، میزشان مرتب باشد تا به اهدافشان برسند !!!

نظم شخصی معنایی فراتر از اینها دارد، نظم شخصی اینکه من پشت سر هم ۳۰ روز، روزی ۱۰ صفحه مطلب بنویسیم( فارغ از اینکه در دنیای اطراف من چه اتفاقی می افتد) و در پایان ماه یک کتاب ۳۰۰ صفحه ای دارم.

استفان کاوی در کتاب هفته عادت مردمان موثر از ۴ دسته کار صحبت می کند:
کارهای مهم و فوری، کارهای مهم و غیر فوری، کارهای غیر مهم و فوری، و کارهای غیر مهم و غیر فوری.
موفقها معمولا کارهای مهم و غیر فوری را در اولویت روزانشان دارند و همیشه در این محدوده حرکت می کنند. مثل نوشتن ۱۰ صفحه مطلب در هر روز.

succsesp

این است تفاوت انسانهای فوق العاده موفق با مردم عادی: اقتدار در حرکت به سمت اهداف.

[layerslider id=”8″]

این مقاله را هم از دست ندهید:

“ﺗﻜﻨﻴﻚ ﺗﻔﻜﺮ ﻣﺜﺒﺖ positive thinking ﺗﻜﻨﻴﻜﻲ ﻧﻴﺴﺖ ﻛﻪ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺩﮔﺮﮔﻮﻥ ﻛﻨﺪ


هدف یا رویه؟ مسئله این است


درسهایی از ژنرال افسانه ای، سان تزو: چگونه استراتژی های نظامی را برای ساختن عادات بهتر استفاده کنیم؟