نوشته‌ها

داستان پروانه شدن یک مراجع و پیله امنش!

    الف.ح مراجع من است. برای بهبود در اوضاع کسب وکارش به من مراجعه کرده است. هدف این است که از درجا زدن دوری کند و به پیشرفتهای شغلی اش سرعت ببخشد.

     من کوچ توانمندسازی و تغییر ذهن هستم. به این مراجع کمک می کنم تا موانع درونی اش را شناسایی کند. آنها را حذف کند و مسیر رشد به سمت هدفش را هموارتر کند.

      اتفاقی که با این مراجع افتاد این است که بعد از ۴ جلسه کوچینگ متوجه شدم تعهداتش را نصفه انجام می دهد. بعضی ها را کامل، بعضی را اصلا و همیشه هم دلایل مناسبی دارد. به او این نکته را گوشزد کردم و خودش اعتراف کرد که تمام تمرینهایش را از سر رفع تکلیف انجام می دهد. و حسی که در زمان انجام آنها با او همراه است این است که به سرعت انجام دهد تا در جلسه حرفی برای گفتن داشته باشد و اصلا نتیجه آنها برایش مهم نیست. لحن صحبت کردن وی نیز،‌ احساس بی انگیزگی و بی حوصلگی می دهد.

      در جلسه پنجم با وی تمرینی انجام دادم که به مانع درونی وی برای رسیدن به موفقیت و همینطور انجام ندادن تمریناتش پی بردیم. او سالها پیش هنگامی که زن جوانی بوده است در شهری غریب به تنهایی زندگی می کرده است. چندین سال به تنهایی با مشکلات زیادی دست و پنجه نرم کرده است. و بعد که به زادگاه خودش بازگشته ناخوداگاه – به گفته خودش- «پیله ای» به دور خودش کشیده است که محیطی «امن و گرم» برای خود ایجاد کند و همه خستگی سالهای تنهایی واحساس درماندگی و وحشت تنهایی را از بین ببرد. ناخودآگاهانه به نظرش این استراحت حق اوست و هیچ تمایلی ندارد از پیله اش بیرون بیاید. محدوده امن او این پیله است. و بیرون از این محدوده امن، مشکلات و سختی ها، استرس ها و درماندگی ها منتظرش هستند. به سرعت و بی دقت تمرینهای موفقیتش را انجام می دهد و سریع به درون پیله امنش برمی گردد. در بحث کسب و کار پشت شریکش پنهان می شود تا در محدوده امنش بماند. از دردسرها و مسائل دوری می کند و به کارهای ساده و روزمره و روتین کار می چسبد. و همه اینها ناخوداگاه است.

     خودآگاهش می خواهد پیشرفت کند ولی ناخوداگاهش پیشرفت را برابر با خارج شدن از محدوده امن پیله می داند و هرگز حاضر به این کار نیست. این چیزی است که ما نام آن را وارونگی روانی یا عدم هماهنگی بین خودآگاه و ناخوداگاه و یا در کوچینگ تعهد ناخوداگاه می گذاریم.

     خوشبختانه پس از کشف پیله امن توانستیم با تمریناتی وی را کم کم آماده خروج از پیله کنیم تا موفقیت و پیشرفت کاری برایش اتفاق بیوفتد. با تغییر نگرش کم کم متوجه شد که می تواند به بیرون این پیله اعتماد کند، امروز کسانی را دارد که سالهای گذشته نداشته است و دلیلی ندارد همان احساسها تکرار شوند. متوجه شد که برای تغییر نیاز به خروج از پیله است. بین ماندن و استراحت کردن و خروج و پیشرفت کردن می تواند انتخاب کند و مهمتر از همه می تواند بین این دو یک «تعادل» منطقی و آگاهانه ایجاد کند.

نازنین سخاوتی/ کوچ توانمندسازی empowerment coach

[layerslider id=”8″]

کوچینگ coaching به زبان ساده

کوچینگ یا مربیگری coaching

کوچ با تلفظ « کُچ،coach » و نه کوچ به معنای مهاجرت دسته جمعی!!

کوچینگ همون مربیگری است. این کلمه از ورزش وارد حوزه کسب و کار و بعد زندگی شد.

کوچینگ یعنی یه رابطه دو نفره بین من (مربی) و شما (مراجع) . مراجع معمولا با سوالی در مورد یکی از جنبه های زندگیش پیش کوچ می ره.

مثلا

  • خانم خانه داری که دوست داره کار مفید تری برای خودش انجام بده و نمی دونه اون چیه.
  • زنی که رابطه اش با نامزدش تیره شده و دنبال بهتر کردن شرایطه.
  • کارمندی که بین ادامه دادن کارمندی و ایجاد شغل خودش ،دودل مونده..
  • مدیری که بعضی کارمندهاش رو نمی فهمه و نمی دونه چطوری باهاشون ارتباط برقرار کنه.
  • مردی که چند ساله به هر دری می زنه نمی تونه درآمدش رو افزایش بده و الان بدهکارم شده!!
  • دانش جویی که بین ادامه تحصیل و مهاجرت نمی دونه چه انتخابی بکنه
  • و هزاران نمونه دیگه.

« اصولا رابطه برقرار کردن با یک کوچ به این معنیه که مراجع از موقعیت فعلیش ناراضیه و دوست داره جای بهتری باشه و نیاز به کمک داره. »

کوچینگ

   اکثر مربی ها کوچینگ را به صورت تلفنی انجام می دن. یعنی مراجع معمولا هفته ای یکبار با کوچ تماس می گیره، یک تماس یک ساعته برقرار می کنن و با هم جنبه های مختلف موضوع، پیشرفتهای مراجع در طول یک هفته و قدمهای مورد نیاز بعدی رو بررسی می کنن.

    از اونجایی که کوچینگ هر موضوعی رو خیلی عمیق بررسی می کنه و سعی می کنه باور ناخودآگاهی که اون موضوع رو توی زندگی ایجاد کرده پیدا کنه و تغییرش بده، یک دوره کوچینگ تقریبا ۱۲ جلسه یعنی ۳ ماه طول می کشه. مثلا در مورد اینکه شخصی نمی تونه درآمدش رو زیاد کنه شاید این موضوع وجود داشته باشه که این هدف با ارزشهای شخص در تضاده. ارزشی مثل آزادی عمل ( همانطور که برای مراجع من اتفاق افتاده بود)

ادامه مطلب …

موفقیت به همراه یک کوچ coach

چیزهای خیلی کمی هستند که به قدرتمندی دو آدمی باشند که بازوهایشان را در هم قفل کرده اند و به سمت هدف مشابهی گام برمی دارند.
برای اینکه احتمال موفقیتتان را بالا ببرید یک همراه موفقیت پیدا کنید. کسی که موقع نهادیه کردن یک عادت جدید، وقتی وسوسه می شوید به عادت قبلی تان برگردید،  شما را مسئولیت پذیر نگه خواهد داشت. من خودم کسی را دارم که به آن همراه موفقیت می گویم.
هر جمعه ساعت ۱۱ صبح من به مربی ام زنگ می زنم و با هم یک مکالمه یکساعتی داریم که در آن پیروزی ها و شکستها، تعهدات و قولها، اصلاحات و باورهایم را مطرح می کنم و از طرف مقابل بازخورد می گیرم. و اینگونه نسبت به اهدافم مسئولیت پذیر می مانم.
شما هم ممکن است برای پیاده روی ها، ورزش کردن ها، بهبود کسب و کار، بهبود رابطه، سلامتی و کاهش وزن و هرچیز دیگری به یک مربی و همراه موفقیت نیاز داشته باشید.

دارن هاردی/ کتاب اثر مرکب، آغاز جهشی در زندگی شما

[layerslider id=”8″]

اشتباهی که ۸۷ درصد افراد در رسیدن به اهدافشان انجام می دهند.

چرا وقتی هدفی را تعیین می کنیم به آن نمی رسیم؟

چرا انگیزه ای برای ادامه دادن نداریم؟

آیا شما اشتباه ۸۷ درصد افراد را تکرار می کنید؟

آن اشتباه چیست؟

 

مثال هدف: نوشتن یک کتاب ۳۰۰ صفحه ای تا پایان ماه جاری

اشتباه بزرگ آن است که هر روز به هدف بزرگ – در این مورد کتاب ۳۰۰ صفحه ای- فکر می کنم و با فکر آن به خواب می رم و از خواب بیدار میشوم اما اینقدر این هدف بزرگ و ترسناک است که عملا ذهن ناخودآگاه من به آرامی در گوشم زمزمه می کند که این کار نشدنی است. بی خیال این کار شو. تو نمی توانی. و شما که از این زمزمه اگاه نیستید دچار اهمال کاری و امروز و فردا کردن موفقیت خود می شوید.

 

راه چاره چیست؟

یکبار که هدفتان را تعیین کردید آن را کنار بگذارید و دیگر به آن فکر نکنید. در عوض هر روزتان به رویه روزمره برای رسیدن به هدفتان تمرکز کنید.

 

این مطلب را نیز بخوانید.

 

در مثال فوق هدفتان نوشتن یک کتاب ۳۰۰ صفحه ای است. وقتی هدفتان را ریز کردید و هدف کوچکترتان : نوشتن ۱۰ صفحه مطلب در هر روز است، شما دیگر نباید به کتاب ۳۰۰ صفحه ای بیندیشید. شما باید هر روز صبح به خودتان یادآور شوید که امروز فقط باید ۱۰ صفحه مطلب بنویسم. و چون این کار شدنی تر است دیگر زمزمه ناخودآگاهی در کار نیست. ( توجه کنید که آیا نوشتن یک کتاب ۳۰۰ صفحه ای در پایان ماه عاقلانه هست یا نه؟ اگر نیست زمان دست یابی را بیشتر کنید. اهداف باید SMART‌ باشند.)

برای روشهای بهتر هدف گذاری می توانید در وبینار رایگان ما شرکت کنید.

 

 

[layerslider id=”8″]

 

اقتدار در حرکت به سمت اهداف

خلاصه این مقاله: (با خواندن خلاصه مقاله، نیازی نیست کل مقاله را بخوانید)

هرگز آن کارهایی را که از اهمیتی به سزا برخوردارند، برای کارهایی که اهمیت کمتری دارند قربانی نکنید.
فکر کنید  یکی از اهداف شما نوشتن یک کتاب ۳۰۰ صفحه ای در پایان این ماه است. شما می دانید برای اینکه در پایان این ماه این کتاب را نوشته باشید نیاز دارید حداقل روزی ۱۰ صفحه مطلب بنویسید و یا هر روز ۲ مقاله مفید بنویسید تا در پایان ماه به هدف عالی خود رسیده باشید.
در این لحظه ما به دو گروه تقسیم می شویم:
گروه الف) گروهی که نظم شخصی ندارند. و کارهای غیرمهم و غیر فوری خود را در اولویت می گذارند. تلویزیون، تلفن، خرید و …. . این دسته هرگز به هدف آخر ماهشان نمی رسند زیرا روزشان را به کارهای اشتباه اختصاص داده اند.
گروه ب) گروهی هستند که نظم شخصی دارند. و کارهای مهم و غیر فوری خود را در اولویت قرار می دهند. نوشتن ده صفحه مطلب.
 نظم شخصی این است که من پشت سر هم، ۳۰ روز، روزی ۱۰ صفحه مطلب بنویسیم( فارغ از اینکه در دنیای اطراف من چه اتفاقی می افتد) و در پایان ماه یک کتاب ۳۰۰ صفحه ای دارم.
موفقها معمولا کارهای مهم و غیر فوری را در اولویت روزانه شان دارند و همیشه در این محدوده حرکت می کنند.
این است تفاوت انسانهای فوق العاده موفق با مردم عادی: اقتدار در حرکت به سمت اهداف.

مقاله کامل:

هرگز آن کارهایی را که از اهمیتی به سزا برخوردارند، برای کارهایی که اهمیت کمتری دارند قربانی نکنید.

فکر کنید شما اهداف خود را تعریف کرده اید و علاقه مندی های خود را پیدا کرده اید. یکی از اهداف شما نوشتن یک کتاب ۳۰۰ صفحه ای در پایان این ماه است. شما می دانید برای اینکه در پایان این ماه این کتاب را نوشته باشید نیاز دارید حداقل روزی ۱۰ صفحه مطلب بنویسید و یا هر روز ۲ مقاله مفید بنویسید تا در پایان ماه به هدف عالی خود رسیده باشید. (اهدافتان را پله پله کنید.)

11

در این لحظه ما به دو گروه تقسیم می شویم:

گروه الف) دسته ای که نظم شخصی ندارند، برنامه روزانه منظم ندارند، قورباغه بزرگ خود را اول صبح قورت نمی دهند!!!، و در پایان شب کار امروزشان را به فردا می اندازند. این دسته روز خود را با کارهای کم اهمیت تر شروع می کنند، زمان را از دست می دهند، به محض اینکه کار کم اهمیت خود مثل «وب گردی، دیدن نوشته های موجود در تلگرام، تلفن زدن به دوست، برنامه ریزی روزانه و وسواس در انجام این کار هر دو ساعت یکبار، کتاب رمان خواندن، دیدن سریالهای تلویزیون و … » را ادامه می دهند به ناگهان در میابند که زمان به سرعت گذشته است و هیچ قدمی برنداشته اند. بلافاصله به فکر می افتند و دست به قلم شده (یا در ذهنشان) و برنامه ای عالی برای فردای خود می نویسند که امروزشان را جبران کنند. سپس عصر را به خود استراحت می دهند تا فردا را پر انرژی شروع کنند. گاهی اوقات هم وقتی به اواسط هفته می رسند به خود می گویند شنبه که آمد همه چیز را از اول شروع می کنم. و تقریبا همیشه این دور تسلسل بیفایده ادامه دارد. (سندروم اول هفته )

گروه ب) دسته ای هستند که نظم شخصی دارند، شب قبل برنامه روزانه فردا را مرور می کنند، صبح مهم نیست دوستشان تلفن زده است یا تلویزیون برنامه محبوبشان را پخش کرده است، خرید ضروری پیش آمده است یا هرچیز دیگری، آنها مصرانه بر سر برنامه خود باقی می مانند و به هر ترتیبی شده است ۱۰ صفحه مطلب خود را می نویسند و سپس به بقیه کارهای روزانه شان می پردازند. شنبه یا وسط هفته، برای این افراد فرقی ندارد. آنها در پایان روز شاید پاداشی به خودشان بدهند و به استراحت بپردازند (مثل گروه الف) ولی این استراحت نه تنها بار گناهی بر دوش ندارد بلکه بسیار دلچسب و راضی کننده خواهد بود و انگیره زیادی برای فردایشان برای آنها به همراه خواهد داشت.

(چرا با وجود اراده بعضی ها به اهدافشان نمی رسند؟)

هنگامی که صحبت از نظم شخصی برای رسیدن به اهداف می شود، بعضی دوستان گمان می کنند باید منظم و مرتب باشند، اتاقشان تمیز باشد، میزشان مرتب باشد تا به اهدافشان برسند !!!

نظم شخصی معنایی فراتر از اینها دارد، نظم شخصی اینکه من پشت سر هم ۳۰ روز، روزی ۱۰ صفحه مطلب بنویسیم( فارغ از اینکه در دنیای اطراف من چه اتفاقی می افتد) و در پایان ماه یک کتاب ۳۰۰ صفحه ای دارم.

استفان کاوی در کتاب هفته عادت مردمان موثر از ۴ دسته کار صحبت می کند:
کارهای مهم و فوری، کارهای مهم و غیر فوری، کارهای غیر مهم و فوری، و کارهای غیر مهم و غیر فوری.
موفقها معمولا کارهای مهم و غیر فوری را در اولویت روزانشان دارند و همیشه در این محدوده حرکت می کنند. مثل نوشتن ۱۰ صفحه مطلب در هر روز.

succsesp

این است تفاوت انسانهای فوق العاده موفق با مردم عادی: اقتدار در حرکت به سمت اهداف.

[layerslider id=”8″]

این مقاله را هم از دست ندهید:

“ﺗﻜﻨﻴﻚ ﺗﻔﻜﺮ ﻣﺜﺒﺖ positive thinking ﺗﻜﻨﻴﻜﻲ ﻧﻴﺴﺖ ﻛﻪ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺩﮔﺮﮔﻮﻥ ﻛﻨﺪ


هدف یا رویه؟ مسئله این است


درسهایی از ژنرال افسانه ای، سان تزو: چگونه استراتژی های نظامی را برای ساختن عادات بهتر استفاده کنیم؟

“ﺗﻜﻨﻴﻚ ﺗﻔﻜﺮ ﻣﺜﺒﺖ positive thinking ﺗﻜﻨﻴﻜﻲ ﻧﻴﺴﺖ ﻛﻪ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺩﮔﺮﮔﻮﻥ ﻛﻨﺪ”

ﺑﺎﮔﻮﺍﻥ ﻋﺰﻳﺰ :
ﺩﺭ ﺁﻣﺮﻳﻜﺎ، ﻣﺮﺩﻣﺎﻥ ﺯﻳﺎﺩﻱ ، ﺍﺯ ﻣﺮﺍﻗﺒﻪ ﻛﻨﻨﺪﮔﺎﻥ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺗﺎ ﻣﺪﻳﺮﺍﻥ ،ﺍﺯ ﺗﻜﻨﻴﻜﻲ ﺑﻪ ﻧﺎﻡ« ﺗﻔﻜﺮ ﻣﺜﺒت» ﺍﺳﺘﻔﺎﺩﻩ ﻣﻲ ﻛﻨﻨﺪ. ﺁﻧﺎﻥ ﺳﻌﻲ ﺩﺍﺭﻧﺪ ﺍﻓﻜﺎﺭ ﻭ ﺷﺮﻃﻲ ﺷﺪﮔﻲ ﻫﺎﻱ ﻣﺨﺮﺏ ﺩﺭ ﻣﻮﺭﺩ ﺧﻮﺩﺷﺎﻥ، ﺩﻳﮕﺮﺍﻥ ﻭ ﺟﻬﺎﻥ ﻫﺴﺘﻲ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺍﻓﻜﺎﺭﻱ ﻣﺜﺒﺖ ﺗﻐﻴﻴﺮ ﺩﻫﻨﺪ ﻭ ﺍﻳﻨﮕﻮﻧﻪ ﺍﻣﻴﺪﻭﺍﺭﻧﺪ ﺩﺭ ﺯﻧﺪﮔﻲ ﺷﺎﻥ ﻣﻮﻓﻘﻴﺖ ﺑﻴﺸﺘﺮﻱ ﻛﺴﺐ ﻛﻨﻨﺪ. ﻭﻗﺘﻲ ﺫﻫﻦ ﻫﺎﻳﺸﺎﻥ ﺭﺍ ﻣﺎﻧﻨﺪ ﻳﻚ ﻗﻔﺲ ﻣﺘﺼﻮﺭ ﻣﻲ ﺷﻮﻡ، ﺩﺭ ﺷﮕﻔﺖ ﻣﻲ ﺷﻮﻡ ﻛﻪ ﺁﻳﺎ ﺍﻳﻦ ﺗﻜﻨﻴﻚ ﺷﺒﻴﻪ ﺭﻧﮓ ﺯﺩﻥ ﻗﻔﺲ ﺑﻪ ﺭﻧﮓ ﻃﻼ ﺍﺳﺖ؟ ﺁﻳﺎ ﺗﻜﻨﻴﻚ ﺗﻔﻜﺮ ﻣﺜﺒﺖ ﺑﺮﺍﻱ ﺑﻴﺪﺍﺭ ﺷﺪﻥ ﻣﻔﻴﺪ ﺍﺳﺖ؟ ﻳﺎ ﺍﻳﻨﻜﻪ ﻫﺸﻴﺎﺭﻱ ﻣﺎ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺯﻧﺪﺍﻧﻲ ﺑﻮﺩﻥ ﻭ ﻣﻴﻞ ﺑﻪ ﺁﺯﺍﺩ ﺷﺪﻥ ﻣﻨﮓ ﻣﻲ ﺳﺎﺯﺩ؟ “

 [layerslider id=”8″]

ﺗﻜﻨﻴﻚ ﺗﻔﻜﺮ ﻣﺜﺒﺖ positive thinking ﺗﻜﻨﻴﻜﻲ ﻧﻴﺴﺖ ﻛﻪ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺩﮔﺮﮔﻮﻥ ﻛﻨﺪ. ﻓﻘﻂ ﺟﻨﺒﻪ ﻫﺎﻱ ﻣﻨﻔﻲ ﺷﺨﺼﻴﺖ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺳﺮﻛﻮﺏ ﻣﻲ ﻛﻨﺪ.

ﺍﻳﻦ ﻳﻚ ﺗﻜﻨﻴﻚ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﻛﺮﺩﻥ ﺍﺳﺖ. ﻧﻤﻲ ﺗﻮﺍﻧﺪ ﺑﻪ ﻫﺸﻴﺎﺭﻱ ﻛﻤﻚ ﻛﻨﺪ، ﺑﺮﺿﺪ ﻫﺸﻴﺎﺭﻱ ﭘﻴﺶ ﻣﻲ ﺭﻭﺩ.ﻫﺸﻴﺎﺭﻱ ﻫﻤﻴﺸﻪ ﺑﺪﻭﻥ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﺍﺳﺖ. ﺗﻔﻜﺮ ﻣﺜﺒﺖ ﻓﻘﻂ ﻳﻌﻨﻲ ﻣﻨﻔﻲ ﻫﺎ ﺭﺍ ﺑﺎ ﻓﺸﺎﺭ ﺑﻪ ﻧﺎﺧﻮﺩﺁﮔﺎﻩ ﺭﺍﻧﺪﻥ ﻭ ﺫﻫﻦ ﺧﻮﺩﺁﮔﺎﻩ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺗﻔﻜﺮﺍﺕ ﻣﺜﺒﺖ ﺷﺮﻃﻲ ﻛﺮﺩﻥ. ﻭﻟﻲ ﺩﺭﺩﺳﺮ ﺍﻳﻨﺠﺎﺳﺖ ﻛﻪ ﻧﺎﺧﻮﺩﺁﮔﺎﻩ ﺑﺴﻴﺎﺭ ﻗﻮﻱ ﺗﺮ ﺍﺳﺖ، ۹ ﺑﺮﺍﺑﺮ ﻗﻮﻱ ﺗﺮ ﺍﺯ ﺫﻫﻦ ﺧﻮﺩﺁﮔﺎﻩ ﺍﺳﺖ . ﺑﻨﺎﺑﺮﺍﻳﻦ ﻭﻗﺘﻲ ﻛﻪ ﭼﻴﺰﻱ ﻭﺍﺭﺩ ﻧﺎﺧﻮﺩﺁﮔﺎﻩ ﺷﺪ، ﻧﻴﺮﻭﻳﺶ ﻧﻪ ﺑﺮﺍﺑﺮ ﺍﺯ ﻗﺒﻞ ﺑﻴﺸﺘﺮ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺷﺪ. ﺷﺎﻳﺪ ﺧﻮﺩﺵ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺭﻭﺵ ﻫﺎﻱ ﻗﺪﻳﻢ ﻧﺸﺎﻥ ﻧﺪﻫﺪ، ﻭﻟﻲ ﺭﺍﻩ ﻫﺎﻳﻲ ﺗﺎﺯﻩ ﺑﺮﺍﻱ ﺑﻴﺎﻥ ﺧﻮﺩ ﭘﻴﺪﺍ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﻛﺮﺩ.

9

ﺑﻨﺎﺑﺮﺍﻳﻦ ﺗﻔﻜﺮ ﻣﺜﺒﺖ ﺭﻭﺷﻲ ﺑﺴﻴﺎﺭ ﺿﻌﻴﻒ ﺍﺳﺖ، ﺑﺪﻭﻥ ﻫﻴﭻ ﺍﺩﺭﺍﻛﻲ ﻋﻤﻴﻖ ﻭ ﺍﻳﻦ، ﭘﻴﻮﺳﺘﻪ ﺑﻪ ﺗﻮ ﻣﻔﺎﻫﻴﻢ ﻏﻠﻂ ﺩﺭ ﻣﻮﺭﺩ ﺧﻮﺩﺕ ﻣﻲ ﺩﻫﺪ. ﺍﮔﺮ ﺑﺨﻮﺍﻫﻲ ﺛﺮﻭﺗﻤﻨﺪ ﺷﻮﻱ، ﻓﻜﺮ ﻛﻦ ﻭ ﺛﺮﻭﺗﻤﻨﺪ ﺷﻮ. ﺗﻮﺳﻂ ﺗﻔﻜﺮﺍﺕ ﻣﺜﺒﺖ ﺍﺳﺖ ﻛﻪ ﺗﻮ ﺛﺮﻭﺗﻤﻨﺪ ﻣﻲ ﺷﻮﻱ ﻭ ﺑﻴﺸﺘﺮ ﺛﺮﻭﺗﻤﻨﺪ ﻣﻲ ﺷﻮﻱ ﻭ ﺩﻻﺭﻫﺎ ﺷﺮﻭﻉ ﻣﻲ ﻛﻨﻨﺪ ﺑﻪ ﺳﺮﺍﺯﻳﺮ ﺷﺪﻥ ﺑﻪ ﺳﻤﺖ ﺗﻮ. این راه، ﺭﺍﻫﻲ ﺳﻄﺤﻲ ﺍﺳﺖ … ﺷﺎﻳﺪ ﺑﻪ ﺑﺮﺧﻲ ﺍﺯ ﭼﻴﺰﻫﺎ ﻛﻤﻚ ﻛﻨﺪ. ﺩﺭ ﻫﻴﭻ ﻛﺠﺎﻱ ﺩﻳﮕﺮ ﺗﻔﻜﺮ ﻣﺜﺒﺖ ﻫﻴﭻ ﺗﺎﺛﻴﺮﻱ ﻧﺪﺍﺷﺘﻪ ﺍﺳﺖ ، ﺯﻳﺮﺍ ﺑﭽﻪ ﮔﺎﻧﻪ ﺍﺳﺖ “. ﻓﻜﺮ ﻛﻦ ﻭ ﺛﺮﻭﺗﻤﻨﺪ ﺷﻮ” ، ﻫﻤﻪ ﻣﻲ ﺩﺍﻧﻨﺪ ﻛﻪ ﺍﻳﻦ ﻓﻘﻂ ﺍﺣﻤﻘﺎﻧﻪ ﺍﺳﺖ. ﻭ ﻫﻤﭽﻨﻴﻦ ﺧﻄﺮﻧﺎﻙ ﻭ ﻣﻀﺮ ﻫﻢ ﻫﺴﺖ. ﺍﻓﻜﺎﺭ ﻣﻨﻔﻲ ﺫﻫﻦ ﺗﻮ ﺑﺎﻳﺪ ﺗﺨﻠﻴﻪ ﺷﻮﻧﺪ، ﻧﻪ ﺍﻳﻨﻜﻪ ﺑﺎ ﺍﻓﻜﺎﺭ ﻣﺜﺒﺖ ﺳﺮﻛﻮﺏ ﺷﻮﻧﺪ. ﺑﺎﻳﺪ ﻣﻌﺮﻓﺘﻲ ﺧﻠﻖ ﻛﻨﻲ ﻛﻪ ﻧﻪ ﻣﺜﺒﺖ ﺍﺳﺖ ﻭ ﻧﻪ ﻣﻨﻔﻲ. ﺍﻳﻦ ﻣﻌﺮﻓﺖ ﻭ ﺁﮔﺎﻫﻲ ﺧﺎﻟﺺ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺑﻮﺩ. ﺩﺭ ﺁﻥ ﺁﮔﺎﻫﻲ ﺧﺎﻟﺺ، ﻳﻚ ﺯﻧﺪﮔﻲ ﻃﺒﻴﻌﻲ ﻭ ﻣﺴﺮﻭﺭ ﺧﻮﺍﻫﻲ ﺩﺍﺷﺖ.

ﺍﮔﺮ ﺍﻓﻜﺎﺭﻱ ﻣﻨﻔﻲ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺍﻳﻦ ﺩﻟﻴﻞ ﻛﻪ ﺁﺯﺍﺭﺕ ﻣﻲ ﺩﻫﻨﺪ ﺳﺮﻛﻮﺏ ﻛﻨﻲ … ﺑﺮﺍﻱ ﻧﻤﻮﻧﻪ، ﺍﮔﺮ ﺧﺸﻤﮕﻴﻦ ﻫﺴﺘﻲ ﻭ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺳﺮﻛﻮﺏ ﻛﻨﻲ ﻭ ﺗﻼﺵ ﻛﻨﻲ ﻛﻪ ﺁﻥ ﺍﻧﺮﮊﻱ ﺭﺍ ﺑﻪ ﭼﻴﺰﻱ ﻣﺜﺒﺖ ﺗﻐﻴﻴﺮ ﺩﻫﻲ ، ﻧﺴﺒﺖ ﺑﻪ ﺁﻥ ﺷﺨﺼﻲ ﻛﻪ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﺧﺸﻢ ﺩﺍﺭﻱ ﻋﺎﺷﻘﺎﻧﻪ ﺭﻓﺘﺎﺭ ﻛﻨﻲ ﻭ ﺑﺎ ﺍﻭ ﻣﻬﺮﺑﺎﻥ ﺑﺎﺷﻲ ، ﻣﻲ ﺩﺍﻧﻲ ﻛﻪ ﺧﻮﺩﺕ ﺭﺍ ﻓﺮﻳﺐ ﻣﻲ ﺩﻫﻲ. ﺩﺭ ﻋﻤﻖ ﻫﻨﻮﺯ ﺧﺸﻢ ﻭﺟﻮﺩ ﺩﺍﺭﺩ، ﻓﻘﻂ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺳﻔﻴﺪ ﺷﻮﻳﻲ ﻛﺮﺩﻩ ﺍﻱ. ﺩﺭ ﺳﻄﺢ ﻣﻤﻜﻦ ﺍﺳﺖ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺑﺰﻧﻲ، ﻭﻟﻲ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺗﻮ ﻓﻘﻂ ﺑﻪ ﻟﺐ ﻫﺎﻳﺖ ﻣﺤﺪﻭﺩ ﻣﻲ ﺷﻮﺩ. ﻳﻚ ﻭﺭﺯﺵ ﻟﺐ ﺍﺳﺖ، ﺑﺎ ﺗﻮ، ﺑﺎ ﻗﻠﺐ ﺗﻮ ﻭ ﺑﺎ ﻭﺟﻮﺩ ﺗﻮ ﺗﻤﺎﺳﻲ ﻧﺪﺍﺭﺩ. ﺗﻮ ﺧﻮﺩﺕ ﺑﻴﻦ ﻟﺒﺨﻨﺪﺕ ﻭ ﻗﻠﺒﺖ ﻣﺎﻧﻌﻲ ﺑﺰﺭﮒ ﮔﺬﺍﺷﺘﻪ ﺍﻱ ، ﺁﻥ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻣﻨﻔﻲ ﻛﻪ ﺳﺮﻛﻮﺏ ﻛﺮﺩﻩ ﺍﻱ ﻭ ﻓﻘﻂ ﻳﻚ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻧﻴﺴﺖ، ﺩﺭ ﺯﻧﺪﮔﻲ ﻫﺰﺍﺭﺍﻥ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻣﻨﻔﻲ ﻭﺟﻮﺩ ﺩﺍﺭﺩ. ﺍﺯ ﻛﺴﻲ ﺧﻮﺷﺖ ﻧﻤﻲ ﺁﻳﺪ ﻭ ﻫﺰﺍﺭﺍﻥ ﭼﻴﺰ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﻧﺪﺍﺭﻱ، ﺍﺯ ﺧﻮﺩﺕ ﺧﻮﺷﺖ ﻧﻤﻲ ﺁﻳﺪ ﻭ ﺍﺯ ﻣﻮﻗﻌﻴﺘﻲ ﻛﻪ ﺩﺭ ﺁﻥ ﻫﺴﺘﻲ ﺧﻮﺷﺖ ﻧﻤﻲ ﺁﻳﺪ.

شاید از این مقاله خوشتان بیاید.

10

ﺗﻤﺎﻡ ﺍﻳﻦ ﺯﺑﺎﻟﻪ ﻫﺎ ﺩﺭ ﻧﺎﺧﻮﺩﺁﮔﺎﻩ ﺍﻧﺒﺎﺷﺘﻪ ﻣﻲ ﺷﻮﻧﺪ ﻭ ﺩﺭ ﺳﻄﺢ، ﻳﻚ ﻣﻨﺎﻓﻖ ﺯﺍﺩﻩ ﻣﻲ ﺷﻮﺩ ﻛﻪ ﻣﻲ ﮔﻮﻳﺪ، ” ﻣﻦ ﻫﻤﻪ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ، ﻋﺸﻖ ﻛﻠﻴﺪ ﺳﺮﻭﺭ ﺍﺳﺖ “. ﻭﻟﻲ ﺩﺭ ﺯﻧﺪﮔﻲ ﺍﻳﻦ ﺷﺨﺺ ﺳﺮﻭﺭﻱ ﻧﻤﻲ ﺑﻴﻨﻲ . ﺍﻭ ﺗﻤﺎﻣﻲ ﺁﻥ ﺟﻬﻨﻢ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺩﺭﻭﻧﺶ ﻧﮕﻪ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺍﺳﺖ. ﺍﻭ ﺑﻪ ﻓﺮﻳﻔﺘﻦ ﺩﻳﮕﺮﺍﻥ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﻣﻲ ﺩﻫﺪ ﻭ ﺍﮔﺮ ﺑﻪ ﻗﺪﺭ ﻛﺎﻓﻲ ﺑﻪ ﻓﺮﻳﻔﺘﻦ ﺩﻳﮕﺮﺍﻥ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﺩﻫﺪ، ﻣﻲ ﺗﻮﺍﻧﺪ ﺧﻮﺩﺵ ﺭﺍ ﻧﻴﺰ ﻓﺮﻳﺐ ﺩﻫﺪ. ﻭﻟﻲ ﺍﻳﻦ ﺳﺒﺐ ﺗﻐﻴﻴﺮﻱ ﻧﺨﻮﺍﻫﺪ ﺷﺪ. ﺍﻳﻦ ﻓﻘﻂ ﻫﺪﺭﺩﺍﺩﻥ ﺯﻧﺪﮔﻲ ﺍﺳﺖ ،ﻛﻪ ﺑﺴﻴﺎﺭ ﺑﺎﺍﺭﺯﺵ ﺍﺳﺖ، ﺯﻳﺮﺍ ﻧﻤﻲ ﺗﻮﺍﻧﻲ ﺯﻧﺪﮔﻲ ﺭﺍ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺑﻪ ﺩﺳﺖ ﺁﻭﺭﻱ. ﺗﻔﻜﺮ ﻣﺜﺒﺖ ﻓﻘﻂ ﻓﻠﺴﻔﻪ ﻱ ﻧﻔﺎﻕ ﺍﺳﺖ ، ﺑﺮﺍﻱ ﺍﻳﻨﻜﻪ ﻧﺎﻣﻲ ﺩﺭﺳﺖ ﺑﻪ ﺁﻥ ﺑﺪﻫﻴﻢ! ﻭﻗﺘﻲ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻣﻲ ﻛﻨﻲ ﻛﻪ ﻣﻲ ﺧﻮﺍﻫﻲ ﮔﺮﻳﻪ ﻛﻨﻲ، ﺑﻪ ﺗﻮ ﺁﻣﻮﺯﺵ ﻣﻲ ﺩﻫﺪ ﻛﻪ ﺁﻭﺍﺯ ﺑﺨﻮﺍﻧﻲ. ﺍﮔﺮ ﺳﻌﻲ ﻛﻨﻲ ﻣﻲ ﺗﻮﺍﻧﻲ، ﻭﻟﻲ ﺁﻥ ﺍﺷﻚ ﻫﺎﻱ ﺳﺮﻛﻮﺏ ﺷﺪﻩ ﺩﺭ ﻧﻘﻄﻪ ﺍﻱ ﻭ ﺩﺭ ﻣﻮﻗﻌﻴﺘﻲ ﺩﻳﮕﺮ ﺑﻴﺮﻭﻥ ﺧﻮﺍﻫﻨﺪ ﺯﺩ. ﺑﺮﺍﻱ ﻫﺮ ﺳﺮﻛﻮﺏ، ﺣﺪﻱ ﻭﺟﻮﺩ ﺩﺍﺭﺩ. ﻭ ﺁﻥ ﺁﻭﺍﺯﻱ ﻛﻪ ﻣﻲ ﺧﻮﺍﻧﺪﻱ، ﻣﻄﻠﻘﺎً ﺑﻲ ﻣﻌﻨﻲ ﺑﻮﺩ: ﺗﻮ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻧﻤﻲ ﻛﺮﺩﻱ، ﺍﺯ ﻗﻠﺒﺖ ﺑﻴﺮﻭﻥ ﻧﻴﺎﻣﺪﻩ ﺑﻮﺩ.

ﻓﻘﻂ ﺑﻪ ﺍﻳﻦ ﺳﺒﺐ ﺑﻮﺩﻩ ﻛﻪ ﺁﻥ ﻓﻠﺴﻔﻪ ﻣﻲ ﮔﻮﻳﺪ ﻛﻪ ﻫﻤﻴﺸﻪ ﻣﺜﺒﺖ ﺭﺍ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﻛﻦ. ﻣﻦ ﻣﻄﻠﻘﺎً ﺑﺎ ﺗﻔﻜﺮ ﻣﺜﺒﺖ ﻣﺨﺎﻟﻒ ﻫﺴﺘﻢ. ﺗﻌﺠﺐ ﺧﻮﺍﻫﻲ ﻛﺮﺩ ﻛﻪ ﺍﮔﺮ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﻧﻜﻨﻲ، ﺍﮔﺮ ﺩﺭ ﻳﻚ ﺁﮔﺎﻫﻲ ﺑﺪﻭﻥ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﺑﺎﻗﻲ ﺑﻤﺎﻧﻲ، ﺯﻧﺪﮔﻴﺖ ﺷﺮﻭﻉ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﻛﺮﺩ ﺑﻪ ﺑﻴﺎﻥ ﻛﺮﺩﻥ ﭼﻴﺰﻱ ﻛﻪ ﻭﺭﺍﻱ ﻣﺜﺒﺖ ﻭ ﻣﻨﻔﻲ ﺍﺳﺖ، ﭼﻴﺰﻱ ﻛﻪ ﺑﺎﻻﺗﺮ ﺍﺯ ﻫﺮﺩﻭ ﺍﺳﺖ. ﺑﻨﺎﺑﺮﺍﻳﻦ، ﺑﺎﺯﻧﺪﻩ ﻧﺨﻮﺍﻫﻲ ﺑﻮﺩ. ﺁﻥ ﺭﻭﺵ ﺯﻧﺪﮔﻲ ﺩﻳﮕﺮ ﻣﺜﺒﺖ ﻧﺨﻮﺍﻫﺪ ﺑﻮﺩ، ﻣﻨﻔﻲ ﻫﻢ ﻧﺨﻮﺍﻫﺪ ﺑﻮﺩ، ﭼﻴﺰﻱ ﻭﺟﻮﺩﻳﻦ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺑﻮﺩ. ﭘﺲ ﺍﮔﺮ ﺍﺷﻚ ﻭﺟﻮﺩ ﺩﺍﺭﺩ، ﺁﻥ ﻫﻢ ﺯﻳﺒﺎﻳﻲ ﺧﻮﺩﺵ ﺭﺍ ﺩﺍﺭﺩ، ﺧﻮﺩ ﺁﻥ ﺍﺷﻚ ﻫﺎ ﻳﻚ ﺁﻭﺍﺯ
ﺧﻮﺍﻫﻨﺪ ﺑﻮﺩ . ﻧﻴﺎﺯﻱ ﻧﻴﺴﺖ ﻫﻴﭻ ﺁﻭﺍﺯﻱ ﺭﺍ ﺑﺮ ﺁﻥ ﺍﺷﻚ ﻫﺎ ﺗﺤﻤﻴﻞ ﻛﻨﻲ، ﺧﻮﺩ ﺁﻥ ﺍﺷﻚ ﻫﺎ ﺍﺯ ﺧﻮﺷﻲ ﺧﻮﺍﻫﻨﺪ ﺑﻮﺩ، ﺍﺯ ﺭﻭﻱ ﺭﺿﺎﻳﺖ ﺧﻮﺍﻫﻨﺪ ﺑﻮﺩ ، ﻧﻪ ﺑﻪ ﺳﺒﺐ ﺍﻧﺪﻭﻩ ﻭ ﺷﻜﺴﺖ. ﻭ
ﺍﮔﺮ ﺯﻳﺮ ﺁﻭﺍﺯ ﺑﺰﻧﻲ، ﺑﺮﻋﻠﻴﻪ ﺍﺷﻚ ﻫﺎﻳﺖ ﻧﺨﻮﺍﻫﺪ ﺑﻮﺩ، ﻓﻘﻂ ﺑﻴﺎﻥ ﺧﻮﺷﻲ ﻫﺎﻳﺖ ﺍﺳﺖ … ﺩﺭ ﻣﺨﺎﻟﻔﺖ ﺑﺎ ﭼﻴﺰﻱ ﻧﻴﺴﺖ ﻭ ﺩﺭ ﻣﻮﺍﻓﻘﺖ ﺑﺎ ﭼﻴﺰﻱ ﻫﻢ ﻧﻴﺴﺖ. ﻓﻘﻂ ﺷﻜﻮﻓﺎﻳﻲ ﻭﺟﻮﺩﺕ ﺍﺳﺖ، ﺑﺮﺍﻱ ﻫﻤﻴﻦ ﺍﺳﺖ ﻛﻪ ﻣﻦ ﺁﻥ ﺭﺍ ﻭﺟﻮﺩﻳﻦ existential ﻣﻲ ﺧﻮﺍﻧﻢ.

ﺗﻔﻜﺮ ﻣﺜﺒﺖ ﺁﻣﺮﻳﻜﺎ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺭﺍﻫﻲ ﺧﻄﺎ ﻫﺪﺍﻳﺖ ﻛﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ، ﻣﺮﺩﻡ ﺭﺍ ﻣﻨﺎﻓﻖ ﺑﺎﺭﺁﻭﺭﺩﻩ ﺍﺳﺖ. ﺍﻳﻦ ﺑﺎﻧﻔﻮﺫﺗﺮﻳﻦ ﻓﻠﺴﻔﻪ ﺩﺭ ﺁﻣﺮﻳﻜﺎ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺩﺭ ﻭﺍﻗﻊ، ﻳﻚ ﻓﻠﺴﻔﻪ ﻫﻢ ﻧﻴﺴﺖ، ﻓﻘﻂ ﭼﺮﻧﺪﻳﺎﺕ ﺍﺳﺖ. ﺍﻳﻦ ﺭﻭﺵ، ﺭﻭﺍﻧﺸﻨﺎﺳﻲ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺭﺍ ﺩﺭﻙ ﻧﻤﻲ ﻛﻨﺪ، ﺩﺭ ﻳﺎﻓﺘﻪ ﻫﺎﻱ ﺭﻭﺍﻧﺸﻨﺎﺧﺘﻲ ﺭﻳﺸﻪ ﻧﺪﺍﺭﺩ، ﺩﺭ ﻳﺎﻓﺘﻪ ﻫﺎﻱ ﮊﺭﻑ ﺗﺮ ﻣﺮﺍﻗﺒﻪ ﺭﻳﺸﻪ ﻧﺪﺍﺭﺩ. ﻓﻘﻂ ﺑﻪ ﻣﺮﺩﻡ ﺍﻣﻴﺪ ﻣﻲ ﺩﻫﺪ ، ﻣﺮﺩﻣﻲ ﻛﻪ ﺗﻤﺎﻡ ﺍﻣﻴﺪﻫﺎ ﺭﺍ ﺍﺯﺩﺳﺖ ﻣﻲ ﺩﻫﻨﺪ. ﺑﻪ ﻣﺮﺩﻡ ﺟﺎﻩ ﻃﻠﺒﻲ ﻋﻄﺎ ﻣﻲ ﻛﻨﺪ.

ﺍﻳﻦ ﻓﻘﻂ ﮔﻮﻝ ﺯﺩﻥ ﻣﺤﺾ ﺍﺳﺖ “! ﻭ ﺗﻤﺎﻡ ﺁﻥ ﺩﺭ ﻣﻮﺭﺩ ﺗﻔﻜﺮ ﻣﺜﺒﺖ ﺍﺳﺖ ، ” ﻣﺜﺒﺖ ﻓﻜﺮ ﻛﻦ”. ﻭ ﻣﻲ ﺗﻮﺍﻧﻲ ﺗﻔﺎﻭﺕ ﺭﺍ ﺑﺒﻴﻨﻲ : ﺁﻧﭽﻪ ﻣﻦ ﺩﺭ ﺍﻳﻨﺠﺎ ﻋﻤﻞ ﻣﻲ ﻛﻨﻢ ﺍﻳﻦ ﺍﺳﺖ:
ﺗﻤﺎﻣﻲ ﺍﻓﻜﺎﺭ ﺑﻴﻔﺎﻳﺪﻩ ﻫﺴﺘﻨﺪ: ﭼﻪ ﻣﺜﺒﺖ ﻭ ﭼﻪ ﻣﻨﻔﻲ .ﺁﻥ ﻫﺎ ﺩﻭ ﺭﻭﻱ ﻳﻚ ﺳﻜﻪ ﻫﺴﺘﻨﺪ. ﺗﻮ ﻧﺒﺎﻳﺪ ﺍﺯ ﻣﻨﻔﻲ ﺑﻪ ﻣﺜﺒﺖ ﺗﻐﻴﻴﺮ ﻛﻨﻲ،ﺑﺎﻳﺪ ﺑﻪ ﻭﺭﺍﻱ ﻫﺮﺩﻭ ﺑﺮﻭﻱ. ﺑﺎﻳﺪ ﻫﺮﺩﻭ ﺭﺍ ﺑﻴﻨﺪﺍﺯﻱ، ﺑﺎﻳﺪ ﻳﻚ ﺁﮔﺎﻫﻲ ﺑﺪﻭﻥ ﺍﻓﻜﺎﺭ ﺑﺸﻮﻱ . ﻭ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺁﮔﺎﻫﻲ، ﻫﺮﻋﻤﻠﻲ ﻛﻪ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﺩﻫﻲ ﺩﺭﺳﺖ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺑﻮﺩ. ﻫﺮ ﻛﺎﺭﻱ ﻛﻪ ﺑﻜﻨﻲ، ﺑﺴﻴﺎﺭ ﺯﻳﺒﺎ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺑﻮﺩ.
ﻫﺮﭼﻪ ﺑﻜﻨﻲ ﺍﺭﺿﺎﻛﻨﻨﺪﻩ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺑﻮﺩ….

 

 

اگر به دنبال یکی کردن احساساتتان هستید این مقاله را از دست ندهید.

هدف یا رویه؟ مسئله این است

هدف گذاری را فراموش کنید. در عوض بر این نوشته تمرکز کنید.

همه ما چیزهایی داریم که می خواهیم در زندگیمان به آنها برسیم. تناسب اندام، موفقیت در کسب و کار، تشکیل خانواده، نوشتن یک کتاب پرفروش، فهرمان شدن و چیزهایی شبیه به اینها.

و برای بسیاری از ما مسیر رسیدن به این چیزها با تعیین اهدافی واضح و روشن شروع می شود. حداقل این چیزی است که خود من تا این اواخر آن را اجرا می کردم. من برای وزنم، برای مدرکی که گرفتم و برای تعداد مشتریانی که در کسب و کار اهدافی را تعریف کرده بودم.

چیزی که من متوجه آن شدم، این است که وقتی واقعا کاری را انجام می دهید و در حوزه هایی که برای شما مهم است پیشرفتهایی می کنید ،یک راه بسیار بهتری برای دستیابی به اهداف وجود دارد.

کل آن در تعریف تفاوت بین اهداف و رویه هاست

اجازه بدهید توضیح دهم.

8

تفاوت بین اهداف و رویه:

۱-      اگر یک مربی ورزشی باشید هدف شما می تواند قهرمانی در یک مسابقه خاص باشد، اما رویه شما چگونگی تمرین هر روزه تیمتان است.

۲-      اگر نویسنده باشید، هدف شما می تواند نوشتن یک کتاب باشد، اما رویه شما یک برنامه منظم روزانه برای پیگیری هفتگی است.

۳-      اگر یک دونده باشید، هدف شما دویدن در دوی ماراتن است. رویه شما جدول رکورد ماهانه شماست.

۴-      اگر شما یک کارآفرین باشید، هدف شما ساختن یک کسب و کار میلیون دلاری است، رویه شما برنامه فروش و بازاریابی است.

و حالا یک سوال جالب:

اگر شما کاملا از اهدافتان صرف نظر کنید و روی رویه ها متمرکز شوید، آیا هنوز به نتایجی که می خواهید می رسید؟

برای مثال اگر شما یک مربی بسکتبال باشید و شما هدفتان که برنده شدن در بازی قهرمانی است را فراموش کنید و فقط روی تمرینی که هر روز تیم می کند تمرکز کنید، آیا هنوز نتیجه می گیرید؟

فکر می کنم می رسید.

(این نوشته در مورد هدف گذاری نکردن نیست. بعد از انتخاب هدف می توانید آن را کناری بگذارید و فقط روی رویه های روزمرتان متمرکز شوید)

متن

همه اینها برای من مثل یک سورپرایز بود زیرا من هیچ هدفی برای نوشتن کتاب نداشتم. من با معیارهای اندازه گیری پیشرفتم را نسجیده بودم. من هیچ وقت قصد نداشتم تعداد مقالاتی را که می نویسم بشمرم. من هیچ وقت به خودم نگفتم :«من امسال ۲ کتاب می نویسم».

چیزی که من روی آن تمرکز کردم نوشتن یک مقاله در روزهای دوشنبه و پنجشنبه بود. و بعد از ۱۲ ماه که به برنامه ام پایبند بودم، نتیجه آن ۱۱۵ هزار کلمه شد. من روی رویه ام تمرکز کردم و روش انجام کارم. در نهایت من از همان نتیجه ای که می توانستم برای هدف کتاب نوشتن به دست بیاورم لذت بردم (شاید حتی بیشتر از آن!)

 

 

۱٫ اهداف شادی لحظه کنونی شما را کاهش می دهند.

وقتی روی یک هدف کار می کنید، شما ناخوداگاه به خودتان می گویید من به اندازه کافی خوب نیستم اما اگر به فلان هدفم برسم خوب خواهم بود.

مشکل این طرز فکر این است که شما به خودتان یاد می دهید که همیشه شادی و موفقیت را تا بعد از رسیدن به اهدافتان به تاخیر بیندازید. هر وقت به هدفم رسیدم، پس خوشحال می شم. هر موقع به رویایم دست یافتم پس موفق می شوم.

راه حل: روی انجام برنامه تان متعهد باشید نه به نتیجه رسیدن اهدافتان.

انتخاب اهداف گذاشتن بار سنگینی بر روی شانه های شماست. می توانید تصور کنید اگر من می خواستم هدفم را نوشتن ۲ کتاب بگذارم و روی آن تمرکز کنم چه می شد؟ نوشتن هر جمله ای از آن برای من چه استرسی به همراه داشت؟

اما ما اینکار را با خودمان همیشه انجام می دهیم. استرس زیاد و نابجایی روی خودمان می گذاریم که وزنمان را کم کنیم یا کسب و کارمان را موفق کنیم یا یک کتاب پرفروش بنویسیم. به جای ان شما می توانید چیزها را ساده بگیرید و استرستان را کم کنید، با تمرکز روی برنامه های روزانه و پایبند بودن به برنامه تان به جای نگرانی در مورد اهداف بزرگ و چالش برانگیز زندگیتان.

۲٫ اهداف به طرز عجیبی در تقابل با پیشرفت در بلند مدت هستند.

شما ممکن است فکر کنید که اهداف همیشه انگیزه زیادی برای جلو رفتن به شما می دهند ولی الزاما همیشه اینطور نیست.

فکر کنید یک نفر برای یک ماراتن آماده می شود. خیلی از مردم برای ماههای طولانی تلاشهای سخت می کنند ولی به محض اینکه این مسابقه را تمام کردند همه چیز تمام می شود. هدف آنها پایان یک مسابقه ماراتن بوده است و حالا که این مسابقه تمام شده دیگر هدفی ندارند تا به انها انگیزه بدهد. وقتی همه تلاش سخت شما برای رسیدن به یک هدف است، بعد از آنکه به هدف رسیدید چه چیزی باید شما را به جلو هل دهد؟

این مثل یک بازی «یو-یو» است. شما به جلو می روید و روی اهدافتان کار می کنید و وقتی به آنها رسیدید متوقف می شوید تا نوبت هدف بعدی شود. این نوع چرخه ها عموما برای رسیدن به موفقیت در طولانی مدت کار نمی کنند.

راه حل: از دست نیاز برای نتایج آنی و مشخص رها شوید.

هفته گذشته من در باشگاه ورزشی بودم و دور پایانی تمریناتم را انجام می دادم. که ناگهان دردی در پایم احساس کردم. این درد ناشی از آسیب دیدگی نبود فقط از خستگی ناشی می شد. من یک لحظه فکر کردم که برنامه ورزشی ام را تمام کنم اما بعد فکر کردم که من قرار است این ورزش را تا آخر عمرم انجام دهم پس قرار نیست به خودم آسیب برسانم. پس از ادامه ورزشم چشم پوشی کردم.

اگر در یک موقعیت مثل بالا قرار می گرفتید و برای خودتان یک هدف تعیین کرده بودید، احساسی که بعد از رها کردن تمرینات داشتید، به دلیل اینکه به هدف تعیین شده خود نرسیده بودید، احساس شکست بود.

اما با تعقیب یک رویه به جای هدف، من با رها کردن تمرینات آن روزم مشکلی نداشتم.

فکر کردن براساس رویه ها هرگز در مورد چسبیدن به یک نتیجه خاص نیست بلکه در مورد انجام دادن منظم برنامه ها و تمرینات مشخص است.

البته که می دانم اگر تمرینات را رها نمی کردم به نتایج بهتری در طولانی مدت می رسم اما این دقیقا نقطه ای است که چرا رویه ها مهم تر از اهداف هستند.

اهداف در مورد رسیدن به نتیجه ها در زمانی مشخص است و رویه ها در مورد پیشرفتهای مداوم و طولانی مدت است.

و مشخص است که همیشه پیشرفت ها برنده می شوند.

۳٫ اهداف پیشنهاد می دهند روی چیزهایی کنترل داشته باشید که هرگز کنترلی روی آنها ندارید.

شما نمی توانید آینده را پیشگویی کنید.. (می دانم شوکه شده اید)!

هر زمانی که هدف می گذارید، تلاش می کنیم تا به آن برسیم. ما تلاش می کنیم برای جایی که قرار است برسیم و جایی که قرار است بسازیم برنامه بریزیم. ما تلاش می کنیم که پیش بینی کنیم چطور سریعتر پیشرفت کنیم و به آن نقطه برسیم در صورتی که هرگز نمی دانیم در طول مسیر چه پیش می آید.

راه حل: یک حلقه بازخورد برای خودتان ایجاد کنید. (از بازخورد صحبت کردم، شاید بد نباشد از بازخورد در کوچینگ بیشتر بدانید)

هر پنجشنبه من ۱۵ دقیقه را صرف نوشتن در مورد گفت گوهای روزانه ام با مراجعانم می کنم. در مورد این موضوع فکر می کنم و بازخورد می گیرم تا روند کارم را بسنجم. با اینکار می توانم روند پیشرفتم را بسنجم.

چرخه بازخورد برای ساختن یک رویه خوب خیلی مهم است. چون به شما کمک می کند که مسیر را در بین چیزهای مختلف حفظ کنید بدون احساس فشار و نگرانی برای اینکه اتفاقات آینده را پیش بینی کنید. پیش بینی آینده را فراموش کنید و رویه ای بسازید که مواقعی که نیاز به اصلاح دارید راهنماییتان کند.

عاشق رویه تان باشید.

هیچ کدام این حرفها را نزدم تا بگویم که اهداف به درد نمی خورند. اهداف مهم هستند. اهداف برای اینکه مسیرتان را بدانید مهم هستند. جهت را به شما نشان می دهند. جهتی که قرار است برای آن رویه بسازید. اهداف می توانند شما را به جلو هل دهند اما برای یک مدت کوتاه. یک رویه خوب همیشه برنده است. داشتن یک رویه اهمیت دارد. عمل به رویه هاست که باعث ایجاد تفاوت بین آدمهای موفق و ناموفق ها می شود.

James Clear

این مقاله را هم بخوانید:

چرا چرخ زندگیتان نمی چرخد؟

آیا تاکنون حس کرده اید که وقتی درگیر کاری می شوید ناخودآگاه از جنبه های دیگر زندگی غافل می شوید و این غفلت پس از مدتی شما را دچار ناراحتی و اضطراب می کند؟ برایتان پیش آمده است که حس کنید در جایی چرخ زندگیتان لنگ می زند؟ آیا چرخ زندگیتان خوب می چرخد یا چوب لای چرختان رفته است؟!

در روانشناسی موفقیت مفهومی وجود دارد به نام چرخ زندگی. اگر به چرخهای یک دوچرخه نگاه کنید حتما متوجه شده اید که این چرخ فقط هنگامی حرکت می کند و به جلو پیش می رود که یک دایره کامل باشد و اگر چرخ به هرشکلی جز دایره باشد حرکتی رو به جلو وجود ندارد.

bike_wheel

زندگی ما از جهاتی شبیه به این چرخ دوچرخه است و فقط هنگامی با شادی و رضایت به سمت جلو حرکت می کنیم که این چرخ یک دایره کامل باشد. در غیر اینصورت مسیر پیشرفت خود را به سختی و با تنش زیادی طی می کنیم.

چگونه بفهمم که چرخ زندگیم چه شکلی است؟

برای این کار کافی است شکل زیر را برای خود رسم کنید.

چرخ زندگی

توضیح هر جنبه:

جملات زیر را بخوانید و به هر جمله از یک تا پنج به خود نمره بدهید. هیچ نمره غلط و اشتباهی وجود ندارد. با خودتان رو راست باشید. نمره بیشتر به معنای موافقت بیشتر شما با جملات است.

چرخ زندگی

چرخ زندگی

چرخ زندگی

چرخ زندگی

چرخ زندگی

چرخ زندگی

چرخ زندگی

چرخ زندگی

چرخ زندگی

چرخ زندگی

چرخ زندگی

چرخ زندگی

چرخ زندگی

چرخ زندگی

چرخ زندگی

چرخ زندگی

پس از اینکه به هر نوشته نمره ای دادید، نمرات خود را جمع کنید و در چرخ زندگی علامت بزنید. هرچه شکل شما به دایره نزدیک تر باشد و این دایره شعاع بیشتری داشته باشد در زندگی خود جایگاه بهتری دارید.

نکات مهم:
  • در قسمتهایی که ایراد زیادی مشاهده می کنید می توانید برای مدتی تمرکز خود را در این قسمتها گذاشته و به بهبودی اوضاع بپردازید. بهتر است همه قسمتها در یک دوره زمانی مثلا یکساله با هم رشد کنند و تناسب داشته باشند اما می توان برای مدتی به طور مثال روی روابط تمرکز کرد و پس از بهبود این جنبه به جنبه بعدی پرداخت.
  • با استفاده از مفهوم چرخ زندگی می توانید برنامه ریزی های کوتاه مدت و بلند مدت انجام دهید.
  • در مورد سطح ایده آل هر جنبه فکر کنید و تغییراتی را که لازم است در هر جنبه از زندگی بدهید.
  • در هرکدام از این جنبه ها می توانید از یک مربی (COACH) برای رسیدن به سطح بهتر استفاده کنید. نقش مربی تعیین جایی که هستید، جایی که میخواهید بروید، ابزاری که در دسترس دارید، حفظ تمرکز روی موضوع، و دادن بازخوردی صادقانه به شماست.

دو نمونه چرخ زندگی کامل شده:

چرخ زندگی 1

چرخ زندگی

چرخ زندگی2

چرخ زندگی

برای تغییر عادت در هر قسمت چرخه اینجا را بخوانید.

موفق باشید و چرخ زندگی برایتان بچرخد.

[layerslider id=”8″]

چرا به کوچینگ نیاز داریم؟ (قسمت اول)

 

چرا به کوچینگ نیاز داریم و چرا از آن برای خودمان استفاده نمی کنیم؟


نویسنده: دکتر اورلی لورنس (Aurelie laurence PhD)
Professional business and life coach


الف) چرا مردم فکر می کنند به کوچینگ نیاز دارند؟ آیا نیاز دارند؟

چند نفر از دوستان شما واقعا می توانند مفید باشند وقتی در مورد مشکلات زندگی شما می شنوند؟ آیا هرگز دوستان و یا همکارانی داشته اید که بتوانید در این مورد با آنها صحبت کنید؟ آیا آنها می توانند از دیدگاهی بیطرفانه به صحبتهای شما گوش دهند؟

آنهایی که اینقدر خوش شانس هستند تا دوستان و همراهانی مفید پیدا کنند- کسانی که شنونده خوبی هستند- یک قدم جلوترند. و بقیه کسانی که گروههای را پیدا می کنند،مثل گروه مغز متفکر*، که می توانند به آنها کمک کنند که در مسیر اهدافشان پیشرفت کنند، به همین ترتیب آنها چند قدم جلوترند. خیلی از مردم اینگونه نیستند یا وقت این را ندارند، یا نمی دانند چطور اینچنین رابطه هایی را پیدا کنند یا بسازند. و به طور جالبی کسانی که این نوع حمایت ها را قبلا تجربه کرده اند، بیشتر راغب هستند که یک کوچ استخدام کنند چون آنها فهمیده اند چطور انرژی جمعی به آنها کمک می کند تا رویاهایشان را بیافرینند.
خیلی از مردم به فرآیند کوچینگ احتیاج ندارند اما آن را انتخاب می کنند چون کار می کند! کار می کند چون مردم به طور چشمگیری به اهدافشان می رسند و هدفهایشان بیشتر در زندگی محقق می شود.
تعداد زیادی از ما از اینکه به تنهایی مشکلاتمان را حل کنیم خسته شده ایم، و در حل آنها نقاط کور را گم کرده ایم. نقاط کور خودمان. ما همه نقاط کور داریم. بعضی از آنها فیزیکی هستند، بعضی احساسی هستند و بعضی ها حتی در سطح روحی در ذات ما هستند.
و در این دنیایی که تغییر به سرعت رخ می دهد، هیچ کس هرگز نمی تواند همه چیزهایی که لازم است تا برای موفقیت انجام دهد، را بداند. گاهی اوقات مردم احتیاج به یک کوچ دارند تا اطلاعاتی را که برای دست یابی به هدفشان ضروری است، به آنها بدهند یا… کشف کنند که چه منابعی برای هدفشان نیاز دارند. یا… غالبا کشف کنند که چه چیزی مانع از دست یابی به اهدافشان می شود.
بعضی ها ممکن است نخواهند به کلاسهای دانشگاهی با آن حجم از اطلاعات ارائه شده بروند آن هم وقتی که اطلاعات مشخصی را می خواهند که ممکن است در کلاس به آنها داده نشود. آنها کمک مشخصی را در یک مورد نیاز دارند، و جایی وجود دارد که کسی ممکن است بخوبی تمامی آنچه را که نیاز دارند بداند. البته می توان اطلاع مورد نیاز را جستجو کنند و خودشان اطلاعات به دست بیاورند، اما چقدر زمان می برد تا هرکس شخصا اطلاعات خودش را به دست بیاورد در زمانی که احساس می شود همه چیز به سرعت به جلو می رود؟ و آنها شاید نقاط کور خودشان را نیز گم کنند.

ب )چه کسانی به دنبال استفاده از کوچینگ می گردند؟

کسانی که بیشترین استفاده را از کوچینگ می برند اغلب کسانی هستند که در هوش اجتماعی بالایی دارند ، مثل صاحبان کسب و کارهای کوچک ” کسانی که دنیا را بر شانه هایشان حمل می کنند” ،کسانی که خویش فرما هستند و تعداد کمی کارمند دارند و یا اصلا کارمندی ندارند، افرادی که به دنبال کار می گردند، صاحبان کسب و کارهای خانگی کسانی که آماده اند کارشان را از محیط خانه به محیط بزرگتری ببرند که از آن شناختی ندارند، فارغ التحصیلان دانشگاهی که دنبال کار اولشان می گردند، دانش آموزان مستعدی که می خواهند بر روی توانایی خاصشان تمرکز و مطالعه کنند، و هرکسی که به دنبال تغییر و تحول و گذار از یک مرحه به مرحله ای بالاتر است.

در قسمت بعد…..[layerslider id=”8″]

پ) بسیار خوب، مردم می خواهند در مورد چه چیزی با کوچشان صحبت کنند؟


*گروه مغز متفکر: گروهی پشتیبان که ناپلئون هیل نام آن را مغز متفکر گذاشته است. گروهی از افراد که در کنار شما قرار می گیرند تا در روند تغییر جدید همراه و حامی شما باشند. این افراد امروز در جایی هستند که شما می خواهید به آنجا برسید. پس می توانند شما را برای رسیدن به این جایگاه پشتیبانی کنند.