نوشته‌ها

حذف گفتگوی منفی درونی با یک تکنیک ساده کوچینگ

یک تکنیک ساده کوچینگ:

💯 حذف گفتگوی منفی درونی:

همیشه به مراجعانم توضیح می دهم که کسانی که گفت گوی منفی درونی دارند، از رفتن به سمت موفقیت باز می مانند. این صدای کوچک درون سر شما می تواند اهدافتان را محدود کند، عزت نفستان را نابود کند. اما کشتن این گفتگوی منفی درونی به شما فرصت موفقیتهای بیشتر می دهد.

سپس با مراجعم تمرین زیر را انجام می دهیم:

▪️- به یک گفتگوی منفی درونیتان فکر کنید. توجه کنید که این فکر کجای سرتان است؟ راست یا چپ؟ جلو یا عقب؟

👇🏻
▪️- این صدا چقدر بلند است؟ معمولی است؟ آهسته است یا جیغ مانند است؟

👇🏻
▪️- اگر می توانستید این صدا را به یک شکل تبدیل کنید، چه شکلی بود؟ مربع؟ مستطیل ؟ دایره؟ یا هر شکل دیگری؟اگر شکلی ندارد فکر کنید که شما یک نقاش هستید و قرار است این شکل را نقاشی کنید، برای این صدا چه شکلی می کشید؟

👇🏻
▪️- شکلتان چه رنگی است؟این شکل همان نقطه ای است که صدا بود؟

👇🏻
▪️- به آرامی این شکل را از سرتان به سمت شانه هایتان حرکت دهید. الان چه احساسی دارید؟ – بعضیها می گویند که این فکر قدرتش کمتر شده است. در مورد شما چطور است؟

👇🏻
▪️-شکل را از سمت شانه هایتان به سمت آرنجتان هدایت کنید. چه حسی دارید؟ آیا این فکر ناپدید شده است؟

👇🏻
▪️- اگر نه ادامه دهید. اجازه بدهید شکل پایین تر برود. به سمت کف دستتان. توجه کنید که چطور این فکر منفی وزنش را از دست می دهد. اگر می خواهید ادامه دهید،‌شکل را به سمت پاهایتان ببرید. اجازه دهید با سرعت خودش به سمت زانوهایتان برود. به احساساتتان توجه کنید.

👇🏻
▪️- سپس شکل را از زانوهایتان به سمت کف پا حرکت دهید و اجازه دهید از پاهایتان بیرون برود و روی کف زمین پهن شود. می خواهید با این شکل چه کنید؟ به سطل زباله بیندازید؟ زیر تخت قایم کنید؟ داخل جاروبرقی بکشید؟

👇🏻
▪️- حالا که این گفتگوی منفی دور شده است چه حسی دارید؟ آیا این روش سرگرم کننده بود؟

👇🏻
▪️- اگر نیاز است برای هر فکر منفی که به سرتان می زند تا سه بار این تمرین را انجام دهید. به تدریج این کار برایتان به یک سرگرمی تبدیل می شود.

هر مرحله را به آرامی انجام دهید و اجازه دهید این گفت و گو از ذهنتان خارج شود. قدرت تخیل را نادیده نگرید.

[layerslider id=”8″]

گوش دادن فعالانه – یکی از مهارتهای کوچ

یک روز شلوغ را گذرانده اید و چند وظیفه برای انجام دادن داشته اید. ناگهان آلارم کامپیوتر شما به صدا در می اید: جلسه کوچینگ- ۳۰ دقیقه دیگر!

به زحمت فایلهای مراجعتان رو جلوی خود می گذارید و نوشته ها را مرور می کنید. همین طور که جلسه نزدیک می شود، چشمهایتان را می بندید و نفس عمیقی می کشید.شما می دانید به اندازه کافی تاثیر گذار نخواهید بود اگر نتوانید به همه مسائل مراجعتان کامل گوش دهید.

هیچ کس تا زمانی که جایی در ذهن خود برای وارد شدن حرفها و فکرهای یک نفر دیگر باز نکند ،نمی تواند یک شنونده فعال و موثر باشد . اگر ذهن شما با فرضیات و باورهای قبلی مشغول باشد، ذهنتان به یک ظرف پر می ماند. هیچ جای خالی ندارد، اگر شما بتوانید این فضای خالی را ایجاد کنید، بهترین چیزی که می توانید به مراجعتان ارائه کنید گوش دادن در سطح ۱ خواهد بود. (سه سطح گوش دادن در ادامه آمده است). شما قادر به ارائه بهترین خود به مراجعتان نخواهید بود.

همه ما پیش فرضها ،تعصبات، قضاوتها و باورهایی داریم که می توانند مزاحم شنیدن درست چیزی شوند که طرف مقابل ما می گوید- یا نمی گوید. به این دلیل است که کوچینگ بسیار قدرتمند است. به عنوان کوچ، ما آموزش دیده ایم تا این افکار خودمان را فیلتر کنیم و اجازه بدهیم کلمات، رفتارها، و انرژی مراجع به ذهن ما وارد شود ،جایی که ما می توانیم ،به طور موثر اطلاعات دریافتی را ترکیب کنیم.

با این حال، گوش دادن فعالانه صلاحیتی است که یک کوچ به طور مداوم باید روی آن کار کند. ما باید از همه حواس خود -گوشها، چشمها، قلب و دل- استفاده کنیم تا به طور کامل و فعالانه به چیزی که مراجعمان می گوید و حس می کند گوش دهیم.

یکی از راههای قوی برای این کار این است که خودتان را مانند یک ظرف خالی و باز تصور کنید که برای پر شدن توسط حرفهای مراجعتان آماده است. شما یک مخزن امن می شوید و اطلاعات مراجعتان را بدون قضاوت یا فرضیات قبلی می پذیرید. یکبار که این ظرف پر شد، ذهن کنجکاو و بصری شما قطعات اطلاعات مربوط را بیرون می کشد تا برای ادامه بحث به مراجع برگرداند. این گوش دادن فعالانه در بالاترین سطح خود است. سطح ۳

آیا شما کاملا با یک ظرف خالی به مراجعتان گوش می دهید  و اجازه می دهید مراجع آن را پر کند یا اینکه ظرفتان با قضاوتها و برداشتهای شما پر است و جای خالی برای مراجع ندارد؟

    در اینجا تعدادی راه ساده برای گوش دادن فعالانه آورده شده است:

    ۱-آماده شدن برای شنیدن:

ظرف خود را با خارج شدن از ذهن خود،کاملا خالی کنید. با خاموش کردن تکنولوژی های اطرافتان حواس پرتی خود را از بین ببرید و مکان آرامی پیدا کنید که در آن مزاحمی نداشته باشید. با آگاهی در مورد باورها و فرضیات خودتان، قضاوت کردن را به تاخیر بیندازید زیرا که ممکن است مانع از کامل شنیدن مراجعتان شود.

    ۲- اطلاعات مراجع خود را بگیرید.

کلمات، تن صدا، حذفیات، انرژی و احساسات مراجع خود را جذب و هضم کنید. اجازه دهید همه اینها وارد ذهن شما شوند.

    ۳- اطلاعات گرفته شده رو ترکیب کنید.

همه اطلاعاتی را که توسط مراجع مطرح می شود اسکن کنید. به مهارتهای ذهنی خودتان برای پردازش و بازیابی قسمتهایی که شما باور دارید به مراجعتان کمک می کند اعتماد کنید.

    ۴- بازخورد موثر بدهید.

گوش دادن فعالانه دقیقا مانند تعریفش است: فعالانه است. این بدان معناست که قدم بعدی درگیر شدن در مکالمه ای است با مراجعتان، در قالب بازخورد، انعکاس ، سوالات قدرتمند و تفسیر در مورد چیزی که از او شنیده اید.

    هیچ شکی نیست که همانطور که با مراجعان مختلف کار می کنید، می توانید از طریق تفکر و تمرین عمدی در این مهارت استاد شوید. مهارت گوش دادن فعالانه در قلب ارزشهایی است که یک رابطه کوچینگ ایجاد می کند. با تمرین این قدمها دیگر شنیدن آلارم برای جلسه ی کوچینگی در ۳۰ دقیقه دیگر استرس زا نیست!!

[layerslider id=”8″]

منبع :http://coachfederation.org/blog/index.php/3484/

مترجم: نازنین سخاوتی/ کوچ حرفه ای

چگونه با سوالهای درست به سمت پاسخ مورد علاقه مان هدایت شویم؟

داستان پروانه شدن یک مراجع و پیله امنش!

    الف.ح مراجع من است. برای بهبود در اوضاع کسب وکارش به من مراجعه کرده است. هدف این است که از درجا زدن دوری کند و به پیشرفتهای شغلی اش سرعت ببخشد.

     من کوچ توانمندسازی و تغییر ذهن هستم. به این مراجع کمک می کنم تا موانع درونی اش را شناسایی کند. آنها را حذف کند و مسیر رشد به سمت هدفش را هموارتر کند.

      اتفاقی که با این مراجع افتاد این است که بعد از ۴ جلسه کوچینگ متوجه شدم تعهداتش را نصفه انجام می دهد. بعضی ها را کامل، بعضی را اصلا و همیشه هم دلایل مناسبی دارد. به او این نکته را گوشزد کردم و خودش اعتراف کرد که تمام تمرینهایش را از سر رفع تکلیف انجام می دهد. و حسی که در زمان انجام آنها با او همراه است این است که به سرعت انجام دهد تا در جلسه حرفی برای گفتن داشته باشد و اصلا نتیجه آنها برایش مهم نیست. لحن صحبت کردن وی نیز،‌ احساس بی انگیزگی و بی حوصلگی می دهد.

      در جلسه پنجم با وی تمرینی انجام دادم که به مانع درونی وی برای رسیدن به موفقیت و همینطور انجام ندادن تمریناتش پی بردیم. او سالها پیش هنگامی که زن جوانی بوده است در شهری غریب به تنهایی زندگی می کرده است. چندین سال به تنهایی با مشکلات زیادی دست و پنجه نرم کرده است. و بعد که به زادگاه خودش بازگشته ناخوداگاه – به گفته خودش- «پیله ای» به دور خودش کشیده است که محیطی «امن و گرم» برای خود ایجاد کند و همه خستگی سالهای تنهایی واحساس درماندگی و وحشت تنهایی را از بین ببرد. ناخودآگاهانه به نظرش این استراحت حق اوست و هیچ تمایلی ندارد از پیله اش بیرون بیاید. محدوده امن او این پیله است. و بیرون از این محدوده امن، مشکلات و سختی ها، استرس ها و درماندگی ها منتظرش هستند. به سرعت و بی دقت تمرینهای موفقیتش را انجام می دهد و سریع به درون پیله امنش برمی گردد. در بحث کسب و کار پشت شریکش پنهان می شود تا در محدوده امنش بماند. از دردسرها و مسائل دوری می کند و به کارهای ساده و روزمره و روتین کار می چسبد. و همه اینها ناخوداگاه است.

     خودآگاهش می خواهد پیشرفت کند ولی ناخوداگاهش پیشرفت را برابر با خارج شدن از محدوده امن پیله می داند و هرگز حاضر به این کار نیست. این چیزی است که ما نام آن را وارونگی روانی یا عدم هماهنگی بین خودآگاه و ناخوداگاه و یا در کوچینگ تعهد ناخوداگاه می گذاریم.

     خوشبختانه پس از کشف پیله امن توانستیم با تمریناتی وی را کم کم آماده خروج از پیله کنیم تا موفقیت و پیشرفت کاری برایش اتفاق بیوفتد. با تغییر نگرش کم کم متوجه شد که می تواند به بیرون این پیله اعتماد کند، امروز کسانی را دارد که سالهای گذشته نداشته است و دلیلی ندارد همان احساسها تکرار شوند. متوجه شد که برای تغییر نیاز به خروج از پیله است. بین ماندن و استراحت کردن و خروج و پیشرفت کردن می تواند انتخاب کند و مهمتر از همه می تواند بین این دو یک «تعادل» منطقی و آگاهانه ایجاد کند.

نازنین سخاوتی/ کوچ توانمندسازی empowerment coach

[layerslider id=”8″]

کوچینگ coaching به زبان ساده

کوچینگ یا مربیگری coaching

کوچ با تلفظ « کُچ،coach » و نه کوچ به معنای مهاجرت دسته جمعی!!

کوچینگ همون مربیگری است. این کلمه از ورزش وارد حوزه کسب و کار و بعد زندگی شد.

کوچینگ یعنی یه رابطه دو نفره بین من (مربی) و شما (مراجع) . مراجع معمولا با سوالی در مورد یکی از جنبه های زندگیش پیش کوچ می ره.

مثلا

  • خانم خانه داری که دوست داره کار مفید تری برای خودش انجام بده و نمی دونه اون چیه.
  • زنی که رابطه اش با نامزدش تیره شده و دنبال بهتر کردن شرایطه.
  • کارمندی که بین ادامه دادن کارمندی و ایجاد شغل خودش ،دودل مونده..
  • مدیری که بعضی کارمندهاش رو نمی فهمه و نمی دونه چطوری باهاشون ارتباط برقرار کنه.
  • مردی که چند ساله به هر دری می زنه نمی تونه درآمدش رو افزایش بده و الان بدهکارم شده!!
  • دانش جویی که بین ادامه تحصیل و مهاجرت نمی دونه چه انتخابی بکنه
  • و هزاران نمونه دیگه.

« اصولا رابطه برقرار کردن با یک کوچ به این معنیه که مراجع از موقعیت فعلیش ناراضیه و دوست داره جای بهتری باشه و نیاز به کمک داره. »

کوچینگ

   اکثر مربی ها کوچینگ را به صورت تلفنی انجام می دن. یعنی مراجع معمولا هفته ای یکبار با کوچ تماس می گیره، یک تماس یک ساعته برقرار می کنن و با هم جنبه های مختلف موضوع، پیشرفتهای مراجع در طول یک هفته و قدمهای مورد نیاز بعدی رو بررسی می کنن.

    از اونجایی که کوچینگ هر موضوعی رو خیلی عمیق بررسی می کنه و سعی می کنه باور ناخودآگاهی که اون موضوع رو توی زندگی ایجاد کرده پیدا کنه و تغییرش بده، یک دوره کوچینگ تقریبا ۱۲ جلسه یعنی ۳ ماه طول می کشه. مثلا در مورد اینکه شخصی نمی تونه درآمدش رو زیاد کنه شاید این موضوع وجود داشته باشه که این هدف با ارزشهای شخص در تضاده. ارزشی مثل آزادی عمل ( همانطور که برای مراجع من اتفاق افتاده بود)

ادامه مطلب …

موفقیت به همراه یک کوچ coach

چیزهای خیلی کمی هستند که به قدرتمندی دو آدمی باشند که بازوهایشان را در هم قفل کرده اند و به سمت هدف مشابهی گام برمی دارند.
برای اینکه احتمال موفقیتتان را بالا ببرید یک همراه موفقیت پیدا کنید. کسی که موقع نهادیه کردن یک عادت جدید، وقتی وسوسه می شوید به عادت قبلی تان برگردید،  شما را مسئولیت پذیر نگه خواهد داشت. من خودم کسی را دارم که به آن همراه موفقیت می گویم.
هر جمعه ساعت ۱۱ صبح من به مربی ام زنگ می زنم و با هم یک مکالمه یکساعتی داریم که در آن پیروزی ها و شکستها، تعهدات و قولها، اصلاحات و باورهایم را مطرح می کنم و از طرف مقابل بازخورد می گیرم. و اینگونه نسبت به اهدافم مسئولیت پذیر می مانم.
شما هم ممکن است برای پیاده روی ها، ورزش کردن ها، بهبود کسب و کار، بهبود رابطه، سلامتی و کاهش وزن و هرچیز دیگری به یک مربی و همراه موفقیت نیاز داشته باشید.

دارن هاردی/ کتاب اثر مرکب، آغاز جهشی در زندگی شما

[layerslider id=”8″]

هدف یا رویه؟ مسئله این است

هدف گذاری را فراموش کنید. در عوض بر این نوشته تمرکز کنید.

همه ما چیزهایی داریم که می خواهیم در زندگیمان به آنها برسیم. تناسب اندام، موفقیت در کسب و کار، تشکیل خانواده، نوشتن یک کتاب پرفروش، فهرمان شدن و چیزهایی شبیه به اینها.

و برای بسیاری از ما مسیر رسیدن به این چیزها با تعیین اهدافی واضح و روشن شروع می شود. حداقل این چیزی است که خود من تا این اواخر آن را اجرا می کردم. من برای وزنم، برای مدرکی که گرفتم و برای تعداد مشتریانی که در کسب و کار اهدافی را تعریف کرده بودم.

چیزی که من متوجه آن شدم، این است که وقتی واقعا کاری را انجام می دهید و در حوزه هایی که برای شما مهم است پیشرفتهایی می کنید ،یک راه بسیار بهتری برای دستیابی به اهداف وجود دارد.

کل آن در تعریف تفاوت بین اهداف و رویه هاست

اجازه بدهید توضیح دهم.

8

تفاوت بین اهداف و رویه:

۱-      اگر یک مربی ورزشی باشید هدف شما می تواند قهرمانی در یک مسابقه خاص باشد، اما رویه شما چگونگی تمرین هر روزه تیمتان است.

۲-      اگر نویسنده باشید، هدف شما می تواند نوشتن یک کتاب باشد، اما رویه شما یک برنامه منظم روزانه برای پیگیری هفتگی است.

۳-      اگر یک دونده باشید، هدف شما دویدن در دوی ماراتن است. رویه شما جدول رکورد ماهانه شماست.

۴-      اگر شما یک کارآفرین باشید، هدف شما ساختن یک کسب و کار میلیون دلاری است، رویه شما برنامه فروش و بازاریابی است.

و حالا یک سوال جالب:

اگر شما کاملا از اهدافتان صرف نظر کنید و روی رویه ها متمرکز شوید، آیا هنوز به نتایجی که می خواهید می رسید؟

برای مثال اگر شما یک مربی بسکتبال باشید و شما هدفتان که برنده شدن در بازی قهرمانی است را فراموش کنید و فقط روی تمرینی که هر روز تیم می کند تمرکز کنید، آیا هنوز نتیجه می گیرید؟

فکر می کنم می رسید.

(این نوشته در مورد هدف گذاری نکردن نیست. بعد از انتخاب هدف می توانید آن را کناری بگذارید و فقط روی رویه های روزمرتان متمرکز شوید)

متن

همه اینها برای من مثل یک سورپرایز بود زیرا من هیچ هدفی برای نوشتن کتاب نداشتم. من با معیارهای اندازه گیری پیشرفتم را نسجیده بودم. من هیچ وقت قصد نداشتم تعداد مقالاتی را که می نویسم بشمرم. من هیچ وقت به خودم نگفتم :«من امسال ۲ کتاب می نویسم».

چیزی که من روی آن تمرکز کردم نوشتن یک مقاله در روزهای دوشنبه و پنجشنبه بود. و بعد از ۱۲ ماه که به برنامه ام پایبند بودم، نتیجه آن ۱۱۵ هزار کلمه شد. من روی رویه ام تمرکز کردم و روش انجام کارم. در نهایت من از همان نتیجه ای که می توانستم برای هدف کتاب نوشتن به دست بیاورم لذت بردم (شاید حتی بیشتر از آن!)

 

 

۱٫ اهداف شادی لحظه کنونی شما را کاهش می دهند.

وقتی روی یک هدف کار می کنید، شما ناخوداگاه به خودتان می گویید من به اندازه کافی خوب نیستم اما اگر به فلان هدفم برسم خوب خواهم بود.

مشکل این طرز فکر این است که شما به خودتان یاد می دهید که همیشه شادی و موفقیت را تا بعد از رسیدن به اهدافتان به تاخیر بیندازید. هر وقت به هدفم رسیدم، پس خوشحال می شم. هر موقع به رویایم دست یافتم پس موفق می شوم.

راه حل: روی انجام برنامه تان متعهد باشید نه به نتیجه رسیدن اهدافتان.

انتخاب اهداف گذاشتن بار سنگینی بر روی شانه های شماست. می توانید تصور کنید اگر من می خواستم هدفم را نوشتن ۲ کتاب بگذارم و روی آن تمرکز کنم چه می شد؟ نوشتن هر جمله ای از آن برای من چه استرسی به همراه داشت؟

اما ما اینکار را با خودمان همیشه انجام می دهیم. استرس زیاد و نابجایی روی خودمان می گذاریم که وزنمان را کم کنیم یا کسب و کارمان را موفق کنیم یا یک کتاب پرفروش بنویسیم. به جای ان شما می توانید چیزها را ساده بگیرید و استرستان را کم کنید، با تمرکز روی برنامه های روزانه و پایبند بودن به برنامه تان به جای نگرانی در مورد اهداف بزرگ و چالش برانگیز زندگیتان.

۲٫ اهداف به طرز عجیبی در تقابل با پیشرفت در بلند مدت هستند.

شما ممکن است فکر کنید که اهداف همیشه انگیزه زیادی برای جلو رفتن به شما می دهند ولی الزاما همیشه اینطور نیست.

فکر کنید یک نفر برای یک ماراتن آماده می شود. خیلی از مردم برای ماههای طولانی تلاشهای سخت می کنند ولی به محض اینکه این مسابقه را تمام کردند همه چیز تمام می شود. هدف آنها پایان یک مسابقه ماراتن بوده است و حالا که این مسابقه تمام شده دیگر هدفی ندارند تا به انها انگیزه بدهد. وقتی همه تلاش سخت شما برای رسیدن به یک هدف است، بعد از آنکه به هدف رسیدید چه چیزی باید شما را به جلو هل دهد؟

این مثل یک بازی «یو-یو» است. شما به جلو می روید و روی اهدافتان کار می کنید و وقتی به آنها رسیدید متوقف می شوید تا نوبت هدف بعدی شود. این نوع چرخه ها عموما برای رسیدن به موفقیت در طولانی مدت کار نمی کنند.

راه حل: از دست نیاز برای نتایج آنی و مشخص رها شوید.

هفته گذشته من در باشگاه ورزشی بودم و دور پایانی تمریناتم را انجام می دادم. که ناگهان دردی در پایم احساس کردم. این درد ناشی از آسیب دیدگی نبود فقط از خستگی ناشی می شد. من یک لحظه فکر کردم که برنامه ورزشی ام را تمام کنم اما بعد فکر کردم که من قرار است این ورزش را تا آخر عمرم انجام دهم پس قرار نیست به خودم آسیب برسانم. پس از ادامه ورزشم چشم پوشی کردم.

اگر در یک موقعیت مثل بالا قرار می گرفتید و برای خودتان یک هدف تعیین کرده بودید، احساسی که بعد از رها کردن تمرینات داشتید، به دلیل اینکه به هدف تعیین شده خود نرسیده بودید، احساس شکست بود.

اما با تعقیب یک رویه به جای هدف، من با رها کردن تمرینات آن روزم مشکلی نداشتم.

فکر کردن براساس رویه ها هرگز در مورد چسبیدن به یک نتیجه خاص نیست بلکه در مورد انجام دادن منظم برنامه ها و تمرینات مشخص است.

البته که می دانم اگر تمرینات را رها نمی کردم به نتایج بهتری در طولانی مدت می رسم اما این دقیقا نقطه ای است که چرا رویه ها مهم تر از اهداف هستند.

اهداف در مورد رسیدن به نتیجه ها در زمانی مشخص است و رویه ها در مورد پیشرفتهای مداوم و طولانی مدت است.

و مشخص است که همیشه پیشرفت ها برنده می شوند.

۳٫ اهداف پیشنهاد می دهند روی چیزهایی کنترل داشته باشید که هرگز کنترلی روی آنها ندارید.

شما نمی توانید آینده را پیشگویی کنید.. (می دانم شوکه شده اید)!

هر زمانی که هدف می گذارید، تلاش می کنیم تا به آن برسیم. ما تلاش می کنیم برای جایی که قرار است برسیم و جایی که قرار است بسازیم برنامه بریزیم. ما تلاش می کنیم که پیش بینی کنیم چطور سریعتر پیشرفت کنیم و به آن نقطه برسیم در صورتی که هرگز نمی دانیم در طول مسیر چه پیش می آید.

راه حل: یک حلقه بازخورد برای خودتان ایجاد کنید. (از بازخورد صحبت کردم، شاید بد نباشد از بازخورد در کوچینگ بیشتر بدانید)

هر پنجشنبه من ۱۵ دقیقه را صرف نوشتن در مورد گفت گوهای روزانه ام با مراجعانم می کنم. در مورد این موضوع فکر می کنم و بازخورد می گیرم تا روند کارم را بسنجم. با اینکار می توانم روند پیشرفتم را بسنجم.

چرخه بازخورد برای ساختن یک رویه خوب خیلی مهم است. چون به شما کمک می کند که مسیر را در بین چیزهای مختلف حفظ کنید بدون احساس فشار و نگرانی برای اینکه اتفاقات آینده را پیش بینی کنید. پیش بینی آینده را فراموش کنید و رویه ای بسازید که مواقعی که نیاز به اصلاح دارید راهنماییتان کند.

عاشق رویه تان باشید.

هیچ کدام این حرفها را نزدم تا بگویم که اهداف به درد نمی خورند. اهداف مهم هستند. اهداف برای اینکه مسیرتان را بدانید مهم هستند. جهت را به شما نشان می دهند. جهتی که قرار است برای آن رویه بسازید. اهداف می توانند شما را به جلو هل دهند اما برای یک مدت کوتاه. یک رویه خوب همیشه برنده است. داشتن یک رویه اهمیت دارد. عمل به رویه هاست که باعث ایجاد تفاوت بین آدمهای موفق و ناموفق ها می شود.

James Clear

این مقاله را هم بخوانید:

ساختمانها چگونه یاد می گیرند؟

66

تئوری لایه های یادگیری استوارت برند

استوارت برند در کتاب «ساختمانها چگونه یاد می گیرند» نظریه ای را بیان می کند که طبق این نظریه یادگیری در انسانها لایه ای است. این نظریه لایه ها را اینگونه تعریف می کند: لایه ی اطلاعاتی / لایه ی نگرش و مهارت / لایه ی فرهنگ و ارزش و شخصیت. هرچه لایه های یادگیری بالاتر باشد تغییر آنها ساده تر وسریعتر است. و هرچه لایه ها پایین تر باشند تغییر آنها به مراتب مشکل تر. دقیقا مثل اجزای یک ساختمان. پی ساختمان زمان زیادی می برد تا تغییر کند و شاید سالها هیچ تغییری نکند اما اجزا ساده تر ساختمان مثل دیوارها زمان کمتری برای تغییر نیاز دارند.

✔️لایه اطلاعات:

این لایه بالاترین لایه یادگیری است و سریعتر از دو لایه دیگر تغییر می کند. کافی است من به شما اطلاعات و آمار و ارقامی بدهم که سطح اطلاعات شما را دستخوش تغییر کنم. با این کار لایه ی اطلاعاتی شما تغییر می کند. پس نتیجه می گیریم برای تغییر لایه اطلاعات، زمانی در حد یکساعت کافی است. سخنرانی ها، برنامه های رسانه ای همه در این لایه کار می کنند.

اگر شما با من تماس بگیرید و من در یک ساعت اطلاعاتی در مورد کوچینگ و مزایای تغییر ذهن به شما ارائه دهم، اطلاعات شما را دچار تغییر کرده ام. اما این اطلاعات صرفا به تغییر نگرش و رفتار و عملکرد شما منجر نخواهد شد. کافی است زمانی از روی اطلاعات دریافتی شما بگذرد تا همه چیز را فراموش کنید.

✔️لایه نگرش و مهارت:

لایه دوم یا میانی است. تغییر در این لایه سخت تر است و زمان بیشتری نیاز دارد. در یک زمان کوتاه نمی توان نگرش افراد را تغییر داد. برای این کار حداقل ۱۰ هفته زمان نیاز است. در این زمان با دادن اطلاعات، با تمرین مهارتهای به دست آمده و عمل کردن به دانسته شاهد تغییر و رشد خواهید بود.

کار کوچ و مشاوران ایجاد تغییر در این لایه است. بنابراین کوچها زمان حداقل ده هفته ای را برای مراجعان خود در نظر می گیرند زیرا می دانند تغییر در زمانی کمتر از این اتفاق نمی افتد. در این زمان است که می توان انتظار تغییرات پایدار را داشت.

✔️لایه فرهنگ و ارزش:

لایه آخر و یا عمیق ترین لایه است. زمان برای ایجاد تغییر در این لایه بسیار طولانی است. در این لایه با شخصیت شکل گرفته افراد و ارزشهای درونی هر کسی سر و کار داریم. تغییر در این لایه به سالها و حتی دهه ها زمان نیاز دارد و در جامعه ها، این وظیفه به عهده مدارس و دانشگاههاست که تغییراتی از این دست را در اشخاص ایجاد کنند.

با توجه به لایه های یادگیری، کار کوچینگ برای تغییر در لایه دوم نیاز به زمانی بیش از ده هفته و ۳ ماه دارد. در این مدت است که می توانید انتظار داشته باشید با کار کردن با کوچ خود تغییراتی که نیاز دارید را در خودتان مشاهده کنید.

این نوشته ها را نیز بخوانید:

🌀 من می توانم کوچ و همراه شما در مسیر موفقیتتان باشم.

🌀چرا به کوچینگ نیاز داریم؟

🌀چرا چرخ زندگیتان نمی چرخد؟

[layerslider id=”8″]

چرا به برخی اهدافم می رسم و به بعضی نمی رسم؟

تاکنون پیش آمده است که برای خود هدفی انتخاب کنید، تمام نیروی اراده تان را به کار بگیرید، تمام مثبت نگری خود را فعال کنید، قوه تصورتان را به کار بیندازید ولی به چیزی که می خواهید نرسید؟

چگونه است که بعضی از اهداف بدون برنامه ریزی های سخت و بدون تلاش فیزیکی زیاد ،گویا خود به خود به دست می ایند وبعضی ها حتی با تلاش سخت و شبانه روزی هم به دست نمی آیند؟

اینکه بخواهید به هدفی برسید و صرفا نیروی اراده تان را فعال کنید و به کار بگیرید به قول نویسنده اثر مرکب مثل این است که برای دور نگه داشتن یک خرس خاکستری گرسنه از زنبیل پیک نیکتان، روی آن یک دستمال سفره بگذارید !! شما برای جنگیدن با این خرس به چیزی بیشتر از نیروی اراده نیاز دارید.

وقتی انتخاب می کنیم که هدفی را برگزینیم و به آن پایبند بمانیم تا به آن برسیم، باید به این بیندیشید که چه چیزی ما را برای گام برداشتن در این مسیر سخت اهداف جدید استوار و پابرجا نگه می دارد؟ چه چیزی ما را از عقب نشینی کردن باز می دارد؟ چی چیزی این دفعه را با همه دفعات قبلی که هدف را انتخاب کردیم و نرسیدیم تفاوت می کند؟ چه چیزی ما را در مقابل وسوسه رها کردن هدف و به روند عادی و مطمئن قبل برگشتن ایمن نگه می دارد؟

شما بار قبل انتخاب کردید که وزنتان را کم کنید و تمام اراده تان را برای این هدف به کارگرفتید. چه چیزی شما را به هدفتان نرساند؟ دفعه آخری که تصمیم گرفتید درآمد ماهیانه تان را افزایش دهید و چند روزی در تب و تاب رسیدن به این هدف بودید، چه چیزی بعد از چند روز در شما فرونشست که دیگر به آن هدف فکر نکردید؟

نیروی چرایی چیست؟

همان چیزی است که باعث می شود شما بتوانید کارهای خسته کننده، ملال آور، پیش پا افتاده و پر زحمت را انجام دهید.همه ی چگونگی ها بی معنی خواهند بود اگر چرای شما به اندازه کافی قوی باشد. در صورت پیدا کردن یک چرایی قوی در خودتان، تمام راه رسیدن به اهداف به صورت خودبخودی و با کمی تلاش انجام خواهد شد. در این صورت است که دیگر چیزی جلوی پیشرفت شما را نمی تواند بگیرد.

اجازه بدهید با یک مثال نیروی چرایی و قدرت آن را نشانتان بدهم.

فرض کنید یک تخته باریک به طول سه متر و عرض ۳۰ سانتی متر روی زمین قرار دارد. من به شما می گویم: به شما ۵۰۰ هزار تومان پاداش می دهم اگر از روی این تخته عبور کنید. شما بدون ترس و بدون دردسر این کار را انجام می دهید و پاداشتان را به راحتی می گیرید. حالا اگر تخته را بین دو ساختمان ۲۰ طبقه به صورت یک پل قرار دهم و باز هم به شما بگویم که در مقابل عبور از این تخته شما ۵۰۰ هزار تومان پاداش می گیرید. آیا اینبار این کار را انجام می دهید یا رد شدن از روی این پل باریک را دیوانگی می دانید؟ اما اگر به شما بگویم که ساختمان رو به رو آتش گرفته است و فرزند شما در میان آن آتش گیر افتاده و تنها راه رسیدن به او و نجات دادنش از طریق همین پل است، آیا از روی این پل عبور می کردید؟

فوری و بدون دلیل این کار را می کردید و حتی در مورد پاداش هم چیزی نمی پرسیدید.[layerslider id=”8″]

نیروی چرایی

نیروی چرایی محرک مهمی است.

چرا بار اول نخواستید از روی پل عبور کنید ولی بار دوم سریع اقدام به این کار می کنید؟ مگر خطرها و ریسک ها در هر دو صورت یکی نبودند؟ پس چه چیزی تغییر کرد؟ نیروی چرایی شما. انگیزه شما برای انجام این کار. دلیل انجام این کار. متوجه شدید؟ اگر چرایی به اندازه کافی بزرگ باشد شما تقریبا هر کاری حاضرید انجام بدهید.

نیروی چرایی

شما باید چیزی را بخواهید که بدانید چرا آن را می خواهید و این چرا به اندازه کافی بزرگ باشد، وگرنه خیلی زود تسلیم می شوید.( لازم است چیزی که می خواهید منطبق با ارزشهای درونیتان باشد. در قسمت بعدی در مورد ارزشها صحبت می کنیم)

چرایی شما چیست؟ اگر می خواهید در زندگیتان پیشرفت کنید باید یک دلیل داشته باشید ، چرایی شما باید چیزی باشد که شما را به صورتی خارق العاده به هیجان آورد و برانگیزاند.

کشف این چرایی کار سختی نیست، اما چیزی که این فرآیند را تسهیل می کند این است که شخص دومی به شما گوش دهد و نیاز ها و خواسته های اصلی شما را بشنود. چیزی که خودتان شاید متوجه آن نباشید. به این دلیل که در لحظه بسیار به اهدافمان و پیشرفت در زندگی توجه می کنیم و علاوه بر آن حرف سایر دوستان و اعضای خانواده مان هم ممکن است روی انتخاب هدف ما تاثیر بگذارند، معمولا زیاد به چرایی نهفته در پشت آن فکر نمی کنیم. در این هنگام نقش یک مربی(coach ) می تواند فوق العاده اثر گذار باشد. کسی که می شنود، بازخورد می دهد و وظیفه دارد چرایی شما را کشف کند.

یادتان باشد، بازخورد صبحانه قهرمانان است!

فقط کافی نیست تا انتخاب کنید که موفق باشید، باید عمیق تر کاوش کنید تا انگیزه اصلی تان را پیدا کنید و قدرتهای نهفته تان را فعال کنید: همان نیرویی چرای تان را.

آیا می دانید چگونه یک کوچ می تواند به شما کمک کند که انگیزه تان را حفظ کنید؟ اینجا را کلیک کنید